صفحه اصلی
لغت نامه دهخدا
واژه های حرف "خ" - لغت نامه دهخدا
خون بگردن کسی بودن
خون بینی شدن
خون تاک
خون تراویدن
خون جام
خون جبال
خون جستن
خون جهان
خون جوش زدن
خون جوشیدن
خون جگر
خون جگر خوردن
خون جگری
خون حلال
خون حیض
خون حیوان
خون خام
خون خدا
خون خرابه
خون خروس
خون خریدن
خون خسبیدن
خون خفتن
خون خفته
خون خم
خون خوابیدن
خون خورانیدن
خون خوردن
خون دادن
خون در بدن داش
خون در بدن داشتن
خون در جگر کردن
خون در دل افتا
خون در دل افتادن
خون در میان بو
خون در میان بودن
خون دل
خون دل به ناخ
خون دل به ناخن رسیدن
خون دل خاک
خون دل خوردن
خون دماغ
خون دمرد
خون دویدن
خون دیدن
خون دیده
خون دیدگی
خون راندن
بیشتر