کلمه جو
صفحه اصلی

رسواشده

لغت نامه دهخدا

رسواشده . [ رُس ْ ش ُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) فاش شده . بر سر زبانها افتاده . ظاهر و آشکار شده . از پرده بدشده :
ای غمت مادر رسواشده را سوخته دل
از دل مادر تو سوخته تر باد پدر.

خاقانی .




کلمات دیگر: