کلمه جو
صفحه اصلی

شیرناک

لغت نامه دهخدا

شیرناک . (ص مرکب ) پر از شیر و شیردار. (ناظم الاطباء). مملو از لبن . پرشیر: گاوی شیرناک . اشتری شیرناک . ستور شیرناک . (یادداشت مؤلف ). خبر، نعوس ؛ ماده شتر شیرناک . (منتهی الارب ). لبن ؛ شیرناک شدن میش . (یادداشت مؤلف ). لهوم ؛ ناقه ٔ شیرناک . (صحاح اللغه ).


شیرناک . (ص مرکب ) جایی که درآن شیر (اسد) فراوان باشد. (ناظم الاطباء): ارض مأسدة؛ زمین شیرناک . (صراح اللغة). زمینی که شیر بیشه در آن فراوان باشد. مأسدة. (یادداشت مؤلف ) : کوهها و قلعه ها و بناهای بلند و کوشکهای ملوک و بیابانها و سنگریزه ها و زمینهای شیرناک . (التفهیم ).



کلمات دیگر: