کلمه جو
صفحه اصلی

منجاب

فرهنگ فارسی

ضعیف . سست و ضعیف

لغت نامه دهخدا

منجاب. [ م ِ ] ( ع ص ) ضعیف. ج ، مناجیب. ( مهذب الاسماء ). سست و ضعیف. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || تیر تراشیده بی پر و بی پیکان. || امراءة منجاب ؛ زن که فرزند گرامی و برگزیده بسیار زاید. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). زن و مردی که فرزندان نجیب آرند: رجل و أمراءة منجاب. ( از اقرب الموارد ). || سقاء منجاب ؛ مشک پیراسته شده با پوست اقاقیا و یا پوست دیگر درختان. ( ناظم الاطباء ). || ( اِ ) آهنی که بدان آتش را حرکت دهند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).

منجاب. [ م ِ ] ( اِخ ) ابن حارث. یکی از ادبای عرب. و بعضی کتاب سیرة معاویه و بنی امیه را بدو نسبت کنند. ( از ابن الندیم ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).

منجاب . [ م ِ ] (اِخ ) ابن حارث . یکی از ادبای عرب . و بعضی کتاب سیرة معاویه و بنی امیه را بدو نسبت کنند. (از ابن الندیم ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).


منجاب . [ م ِ ] (ع ص ) ضعیف . ج ، مناجیب . (مهذب الاسماء). سست و ضعیف . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || تیر تراشیده ٔ بی پر و بی پیکان . || امراءة منجاب ؛ زن که فرزند گرامی و برگزیده بسیار زاید. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). زن و مردی که فرزندان نجیب آرند: رجل و أمراءة منجاب . (از اقرب الموارد). || سقاء منجاب ؛ مشک پیراسته شده با پوست اقاقیا و یا پوست دیگر درختان . (ناظم الاطباء). || (اِ) آهنی که بدان آتش را حرکت دهند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).



کلمات دیگر: