کلمه جو
صفحه اصلی

محجمه

فرهنگ فارسی

( اسم ) مونث مخلص .
جایی که حجامت کنند

لغت نامه دهخدا

محجمة. [ م َ ج َ م َ ] (ع اِ) جایی که حجامت کنند... ج ، محاجم . (منتهی الارب ). حجامتگاه از پشت . جای حجامت از پشت . (یادداشت مرحوم دهخدا). موضعی که در آن حجامت کنند.


( محجمة ) محجمة. [ م ِ ج َ م َ ] ( ع اِ ) شیشه حجامت. ( مهذب الاسماء ). شاخ حجامت. ( از منتهی الارب ). کپه. شیشه حجام. محجم. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). شیشه حجام یا کدوی حجام که در آن خون میکشد و حجامت در این جا به معنی استره زدن است برای خون کشیدن. ( غیاث ) || استره حجامت. ( غیاث ). آلت حجامت کردن و آن استره ای باشد کوچک که به هندی پچهنه گویند.

محجمة. [ م َ ج َ م َ ] ( ع اِ ) جایی که حجامت کنند... ج ، محاجم. ( منتهی الارب ). حجامتگاه از پشت. جای حجامت از پشت. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). موضعی که در آن حجامت کنند.

محجمة. [ م ِ ج َ م َ ] (ع اِ) شیشه ٔ حجامت . (مهذب الاسماء). شاخ حجامت . (از منتهی الارب ). کپه . شیشه ٔ حجام . محجم . (یادداشت مرحوم دهخدا). شیشه ٔ حجام یا کدوی حجام که در آن خون میکشد و حجامت در این جا به معنی استره زدن است برای خون کشیدن . (غیاث ) || استره ٔ حجامت . (غیاث ). آلت حجامت کردن و آن استره ای باشد کوچک که به هندی پچهنه گویند.



کلمات دیگر: