اهل دل
فارسی به انگلیسی
فرهنگ فارسی
صاحب دل
لغت نامه دهخدا
اهل دل. [ اَ ل ِ دِ ] ( ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) صاحب دل. ( آنندراج ). اهل ذوق و مکاشفه. سالک طریق دل. مقابل اصحاب عقل :
دل اهل دل است آن کعبه داد
مکن ویران مر او را دار آباد.
بر اهل دل این معنی عیان است.
ویران شود این خرابه دارالجهل است.
گویدت دل ، خطاست این گفتار.
ولیکن اهل دل را ذوفنونی.
که باشد که روزی به منزل رسند.
ز خدمت مکن یک زمان غافلی.
کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی.
مباد آنکه درین نکته شک و ریب کند.
ببین که اهل دلی در جهان نمی بینم.
دل اهل دل است آن کعبه داد
مکن ویران مر او را دار آباد.
ناصرخسرو.
جهالت ظلمت جان و جهان است بر اهل دل این معنی عیان است.
ناصرخسرو.
از مدرسه برنخاست یک اهل دلی ویران شود این خرابه دارالجهل است.
( منسوب به خیام ).
یا اگر گویی اهل دل کس هست گویدت دل ، خطاست این گفتار.
خاقانی.
تو ای عطار گرچه دل نداری ولیکن اهل دل را ذوفنونی.
عطار.
از آن اهل دل در پی هر کسندکه باشد که روزی به منزل رسند.
سعدی.
الا گر طلبکار اهل دلی ز خدمت مکن یک زمان غافلی.
سعدی.
توان گفت با اهل دل کو بماند.سعدی.
آلودگی خرقه خرابی جهان است کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی.
حافظ.
کلید قفل سعادت قبول اهل دل است مباد آنکه درین نکته شک و ریب کند.
حافظ.
درین خمار کسم جرعه ای نمی بخشدببین که اهل دلی در جهان نمی بینم.
حافظ.
کلمات دیگر: