خارج و کنار ماندن ٠
بیرون ماندن
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
بیرون ماندن. [ دَ ] ( مص مرکب ) خارج و کنار ماندن.
- بیرون مانده ؛ درخارج مانده. کنارگذاشته شده :
جوابش داد ما ده راندگانیم
وز اول پرده بیرون ماندگانیم.
- بیرون مانده ؛ درخارج مانده. کنارگذاشته شده :
جوابش داد ما ده راندگانیم
وز اول پرده بیرون ماندگانیم.
نظامی.
کلمات دیگر: