کلمه جو
صفحه اصلی

بیسور

لغت نامه دهخدا

بیسور. ( ص مرکب ) ( از: بی + سور ) بی باره. بی حصار: شهر بیسور؛ شهری که در اطراف آن دیوار نباشد.

بیسور. ( اِخ ) نام شهری است غیرمعلوم. ( برهان ) ( از جهانگیری ) ( از آنندراج ). شاید مصحف میسور ( هندوستان ) باشد. ( از حاشیه برهان چ معین ) :
بجایی که بیسور بد نام آن
فرودآمدند آن دو خیل گران.
حکیم زجاجی ( از جهانگیری ).

بیسور. (اِخ ) نام شهری است غیرمعلوم . (برهان ) (از جهانگیری ) (از آنندراج ). شاید مصحف میسور (هندوستان ) باشد. (از حاشیه ٔ برهان چ معین ) :
بجایی که بیسور بد نام آن
فرودآمدند آن دو خیل گران .

حکیم زجاجی (از جهانگیری ).



بیسور. (ص مرکب ) (از: بی + سور) بی باره . بی حصار: شهر بیسور؛ شهری که در اطراف آن دیوار نباشد.



کلمات دیگر: