انوح . [ اُ ](ع مص ) نالیدن . (تاج المصادر بیهقی ). رخیدن و دم برآوردن از مرض و دمه و تاسه و جز آن . (منتهی الارب ). انح . انیح . (ناظم الاطباء). رجوع به انح و انیح شود.
انوح
لغت نامه دهخدا
انوح. [ اَ ] ( ع ص ) بخیل که چون چیزی از او بخواهند تنحنح کند || صوت مع تنحنح. || فرس انوح ؛ اسب بسیارتنفس و اسبی که در رفتن کام لگام بدندان گیرد و سر بجنباند. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
انوح. [ اُ ]( ع مص ) نالیدن. ( تاج المصادر بیهقی ). رخیدن و دم برآوردن از مرض و دمه و تاسه و جز آن. ( منتهی الارب ). انح. انیح. ( ناظم الاطباء ). رجوع به انح و انیح شود.
انوح. [ اُ ]( ع مص ) نالیدن. ( تاج المصادر بیهقی ). رخیدن و دم برآوردن از مرض و دمه و تاسه و جز آن. ( منتهی الارب ). انح. انیح. ( ناظم الاطباء ). رجوع به انح و انیح شود.
انوح . [ اَ ] (ع ص ) بخیل که چون چیزی از او بخواهند تنحنح کند || صوت مع تنحنح . || فرس انوح ؛ اسب بسیارتنفس و اسبی که در رفتن کام لگام بدندان گیرد و سر بجنباند. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
کلمات دیگر: