به تنگ آمدن ؛ به ستوه آمدن. ملول گشتن. ( فرهنگ فارسی معین ) :
دولتئی باید صاحب درنگ
کز قَدَری بار نیاید به تنگ.
نظامی.
به تنگ آمد شبی از تنگ حالی
که بود آن شب بر او مانند سالی.
نظامی.
چو بر پشته خاره سنگ آمدم
ز بس تنگی ره به تنگ آمدم.
نظامی.
وجودم به تنگ آمد از جور تنگی
چو یأجوج بگذشتم از سد سنگی.
سعدی.
که موران چون به گرد آیند بسیار
به تنگ آید روان در حلق ضیغم.
سعدی.
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگدستان کی زآن دهن برآید؟
حافظ.
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گَردش نرسیدیم و برفت.
حافظ.
گرگ غلبه کرده بود و خلق از آن قوی به تنگ آمده بودند، خصوصاً درشب. ( انیس الطالبین بخاری ) .