کلمه جو
صفحه اصلی

سدک

فرهنگ فارسی

مرد حریص یا چابک دست در کار یا بسیار نیزه زننده .

لغت نامه دهخدا

سدک. [ س َ ] ( ع مص ) لازم گرفتن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). ملازم شدن. ( تاج المصادر بیهقی ). لازم گرفتن چیزی را و جدا نشدن از آن. ( اقرب الموارد ). || مدت مدیدی در مکانی ماندن. ( دزی ج 1 ).

سدک. [ س َ دِ ] ( ع ص ) مرد حریص. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). المولع بالشی ٔ. || چابک دست در کار. ( اقرب الموارد ). || بسیار نیزه زننده. الطعان بالرمح. ( اقرب الموارد ). || لازم چیزی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). ملازم چیزی. ( اقرب الموارد ).

سدک . [ س َ ] (ع مص ) لازم گرفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ملازم شدن . (تاج المصادر بیهقی ). لازم گرفتن چیزی را و جدا نشدن از آن . (اقرب الموارد). || مدت مدیدی در مکانی ماندن . (دزی ج 1).


سدک . [ س َ دِ ] (ع ص ) مرد حریص . (منتهی الارب ) (آنندراج ). المولع بالشی ٔ. || چابک دست در کار. (اقرب الموارد). || بسیار نیزه زننده . الطعان بالرمح . (اقرب الموارد). || لازم چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ملازم چیزی . (اقرب الموارد).



کلمات دیگر: