کلمه جو
صفحه اصلی

اصداق

لغت نامه دهخدا

اصداق. [ اِ ] ( ع مص ) کابین دادن. ( زوزنی ). کاوین نام بردن. ( تاج المصادر بیهقی ). کاوین کردن. کابین زن کردن. ( آنندراج ). دست پیمان نامیدن. ( منتهی الارب ). صداق معلوم کردن. تعیین کردن صداق دختر. ( از المنجد ). اصداق مرد زن را؛ تعیین کردن صداق وی را. ( از اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ). و گاه فعل این مصدر بدو مفعول متعدی شود. ( از اقرب الموارد ). || راست کردن قول کسی. ( غیاث ). درست کردن قول کسی. ( آنندراج ).

اصداق. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ صِدْق. راستیها. ( غیاث ) ( آنندراج ).

اصداق . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ صِدْق . راستیها. (غیاث ) (آنندراج ).


اصداق . [ اِ ] (ع مص ) کابین دادن . (زوزنی ). کاوین نام بردن . (تاج المصادر بیهقی ). کاوین کردن . کابین زن کردن . (آنندراج ). دست پیمان نامیدن . (منتهی الارب ). صداق معلوم کردن . تعیین کردن صداق دختر. (از المنجد). اصداق مرد زن را؛ تعیین کردن صداق وی را. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). و گاه فعل این مصدر بدو مفعول متعدی شود. (از اقرب الموارد). || راست کردن قول کسی . (غیاث ). درست کردن قول کسی . (آنندراج ).



کلمات دیگر: