کلمه جو
صفحه اصلی

ابوعبس

لغت نامه دهخدا

ابوعبس. [ اَ ع َ ] ( اِخ ) ابن جبر. صحابی است.

ابوعبس. [ اَ ع َ ] ( اِخ ) ابن محمدبن ابی عبس بن جبر الانصاری. پسر او عبدالمجید از وی روایت کند.

ابوعبس. [ اَ ع َ ] ( اِخ ) عبدالرحمن بن ابی جبر. یا جابربن عمروبن زید انصاری حارثی. صحابی است. بدر ومشاهد دیگر را دریافت و به سال 34 هَ. ق. در هفتادسالگی درگذشت. و او پیش از اسلام کتابت عربی میکرد.

ابوعبس . [ اَ ع َ ] (اِخ ) ابن جبر. صحابی است .


ابوعبس . [ اَ ع َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابی عبس بن جبر الانصاری . پسر او عبدالمجید از وی روایت کند.


ابوعبس . [ اَ ع َ ] (اِخ ) عبدالرحمن بن ابی جبر. یا جابربن عمروبن زید انصاری حارثی . صحابی است . بدر ومشاهد دیگر را دریافت و به سال 34 هَ . ق . در هفتادسالگی درگذشت . و او پیش از اسلام کتابت عربی میکرد.



کلمات دیگر: