کلمه جو
صفحه اصلی

معلوم کردن


مترادف معلوم کردن : آشکار کردن، واضح کردن، محقق کردن، محرز کردن، مبرهن کردن، ثابت کردن، فاش کردن

متضاد معلوم کردن : مستور ماندن، نامکشوف ماندن

فارسی به انگلیسی

ascertain, determine, pinpoint, prove, set

فارسی به عربی

اکشف , تحققه , حدد , قائمة الشحن , لف

مترادف و متضاد

specify (فعل)
تصریح کردن، معین کردن، تعیین کردن، معلوم کردن، ذکر کردن، مشخص کردن، تیین کردن، مخصوصا نام بردن، جنبه خاصی قائل شدن برای

reveal (فعل)
اشکار کردن، معلوم کردن، فاش کردن، ظاهر ساختن، ظاهر کردن

manifest (فعل)
معلوم کردن، فاش کردن، ظاهر ساختن، بازنمود کردن، اشکار ساختن، اعلامیه دادن

determine (فعل)
معین کردن، تعیین کردن، معلوم کردن، محدود کردن، مشخص کردن، تصمیم گرفتن، حکم دادن

ascertain (فعل)
معین کردن، معلوم کردن، محقق کردن، ثابت کردن

define (فعل)
معین کردن، تعیین کردن، معلوم کردن، محدود کردن، مشخص کردن، متصف کردن، تعریف کردن، معنی کردن

locate (فعل)
تعیین کردن، معلوم کردن، قرار دادن، تعیین محل کردن، مستقر ساختن، مکان یابی کردن، جای چیزی را معین کردن

آشکار کردن، واضح کردن، محقق کردن، محرز کردن ≠ مستور ماندن، نامکشوف ماندن


مبرهن کردن، ثابت کردن


فاش کردن


۱. آشکار کردن، واضح کردن، محقق کردن، محرز کردن
۲. مبرهن کردن، ثابت کردن
۳. فاش کردن ≠ مستور ماندن، نامکشوف ماندن


فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - شناساندن مطلع کردن : و حکمت چیزهای کلی را معلوم کند . ۲- آشکار کردن .

لغت نامه دهخدا

معلوم کردن. [ م َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) شناسانیدن. اطلاع دادن. خبردادن. ( ناظم الاطباء ) : و چون بازگشت معلوم کردند که خزر مستولی شده اند. ( فارسنامه ابن البلخی ص 94 ).
خاقانی آن تست به هر موجبی که هست
معلوم کن ورا که تو خود زآن کیستی.
خاقانی.
سعدیا تا کی سخن در علم موسیقی رود
گوش جان باید که معلومش کنی اسرار دل.
سعدی.
و حکمت چیزهای کلی را معلوم کند. ( مصنفات بابا افضل ج 2 ص 395 ).
- معلوم کسی کردن ؛ به او خبر دادن. او را مطلع کردن. به اطلاع او رساندن : به نزدیک ملک هیاطله رفت و معلوم ایشان کرد که ملک او را می رسد. ( فارسنامه ابن البلخی ص 83 ).
|| شناختن. کشف کردن. ( ناظم الاطباء ). دانستن. تشخیص دادن : از وزیران پدر چه خطا دیدی که همه را بند کردی گفت خطایی معلوم نکردم... ( گلستان ). شنیدم که طرفی از خیانت نفس او معلوم کردند. ( گلستان ). روا باشد روزی چند به شهر اندر آیی و کیفیت حال معلوم کنی. ( گلستان ). هرکه در پیش سخن دیگران بیفتد تا پایه فضلش بدانند مایه جهلش معلوم کنند. ( گلستان ). اثر عنایت فرانماید در لباس معاقبت تا بزرگان به فراست معلوم کنند و درآیند. ( سعدی مجالس ). || ثابت کردن و محقق نمودن. || معین نمودن. || نشان کردن و علامت گذاشتن. || ظاهر کردن. ( ناظم الاطباء ).

پیشنهاد کاربران

پرده برداری ، پرده برداشتن


کلمات دیگر: