سرگشته و حیران
سکع
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
سکع. [ س َ / س َک ْ ک َ ] ( ع مص ) رفتن که نمیداند کجا خواهد رفتن. || سرگشته گردیدن. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ).
سکع. [ س َ ] ( ع مص ) مسکن گرفتن زمینی را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
سکع. [ س َ ک ِ ] ( ع ص ) مرد غریب و دور از جای خود. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
سکع. [ س ُ ک َ ] ( ع ص ) سرگشته و حیران. ( منتهی الارب ).
سکع. [ س َ ] ( ع مص ) مسکن گرفتن زمینی را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
سکع. [ س َ ک ِ ] ( ع ص ) مرد غریب و دور از جای خود. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
سکع. [ س ُ ک َ ] ( ع ص ) سرگشته و حیران. ( منتهی الارب ).
سکع. [ س َ ] (ع مص ) مسکن گرفتن زمینی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
سکع. [ س َ / س َک ْ ک َ ] (ع مص ) رفتن که نمیداند کجا خواهد رفتن . || سرگشته گردیدن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ).
سکع. [ س َ ک ِ ] (ع ص ) مرد غریب و دور از جای خود. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
سکع. [ س ُ ک َ ] (ع ص ) سرگشته و حیران . (منتهی الارب ).
کلمات دیگر: