کلمه جو
صفحه اصلی

مشخص کردن


مترادف مشخص کردن : معلوم کردن، تعیین کردن، معین کردن، تشخیص دادن

برابر پارسی : پیدا کردن

فارسی به انگلیسی

decide, define, designate, determine, distinguish, line, mark, specify, stamp

فارسی به عربی

حدد , میز

مترادف و متضاد

specify (فعل)
تصریح کردن، معین کردن، تعیین کردن، معلوم کردن، ذکر کردن، مشخص کردن، تیین کردن، مخصوصا نام بردن، جنبه خاصی قائل شدن برای

determine (فعل)
معین کردن، تعیین کردن، معلوم کردن، محدود کردن، مشخص کردن، تصمیم گرفتن، حکم دادن

define (فعل)
معین کردن، تعیین کردن، معلوم کردن، محدود کردن، مشخص کردن، متصف کردن، تعریف کردن، معنی کردن

distinguish (فعل)
فرو نشاندن، تشخیص دادن، دیدن، مشخص کردن، تمیز دادن، وجه تمایز قائل شدن، تمبز دادن، دیفرانسیل گرفتن، مشهور کردن

characterize (فعل)
مشخص کردن، توصیف کردن، منش نمایی کردن، متصف کردن

معلوم کردن، تعیین کردن، معین کردن


تشخیص دادن


۱. معلوم کردن، تعیین کردن، معین کردن
۲. تشخیص دادن


دانشنامه عمومی

در ریاضیات، عبارت «ویژگی P شیئ X را مشخص می کند» به این معناست که نه تنها X ویژگی P را دارد، بلکه فقط X ویژگی P را دارد. به عبارت دیگر P ویژگی تعریف کنندهٔ X است. همچنین عباراتی چون «ویژگی Q شیئ Y را به تقریب یک یک ریختی مشخص می کند» معمول هستند. عبارت دستهٔ اول به این معنا هستند که مصداق P یک مجموعه تک عضوی است. دستهٔ دوم به این معناست که مصداق Q یک کلاس هم ارزی ‏(en)‏ مفرد (برای یک ریختی در مثال مذکور) است بسته به این که به تقریب چگونه استفاده شده باشد.
متوازی الأضلاع یک چهارضلعی است که اضلاع روبروی آن موازیند. یکی از ویژگی های مشخص کنندهٔ آن این است که قطرهای آن یکدیگر را نصف می کنند. این امر به این معنی است که هر چهارضلعی که در آن قطرها یکدیگر را نصف کنند متوازی الأضلاع هستند.

پیشنهاد کاربران

روشن شدن

ascertain=


کلمات دیگر: