مترادف مشعله : چراغ، قندیل، سراج، مصباح، مشعل
مشعله
مترادف مشعله : چراغ، قندیل، سراج، مصباح، مشعل
مترادف و متضاد
چراغ، قندیل، سراج، مصباح، مشعل
فرهنگ فارسی
( اسم ) مشعل : هزاران مشعله بر شد همه مسجد منور شد بهشت وحوض کوثر شد پر از رضوانپرازحورا. ( دیوان کبیر ) جمع : مشاعل . یا مشعل. خاوری .خورشید. یامشعل. روز. خورشید . یا مشعل. صبح . خورشید . یا مشعل. گیتی فروز . ۱ - خورشید . ۲ - حضرت رسول ص .
مونث مشعل سواران پراکنده و متفرق
مونث مشعل سواران پراکنده و متفرق
لغت نامه دهخدا
( مشعلة ) مشعلة. [ م َ ع َ ل َ ] ( ع اِ ) مشعل. ( منتهی الارب ). مشعله دان. ج ، مشاعل. ( مهذب الاسماء ). جایی که در آن آتش افروزند. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به مَشْعَله شود.
مشعلة. [ م ُ ع ِ ل َ ] ( ع ص ) مؤنث مُشعل. یقال : جراد مشعلة و کتیبة مشعلة؛أی متفرق. ( منتهی الارب ). کتیبة مشعلة؛ سواران پراکنده و متفرق. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). لشکری پراکنده. ( مهذب الاسماء ). و رجوع به مُشْعِل شود.
مشعله. [ م َ ع َ ل َ ] ( ع اِ ) مشعلة. مشعل :
یکیت مشعله باید یکی دلیل به راه
دلیل خویش نبی گیر و از خردمشعل.
حجت اینک داشت پیشت مشعله.
مشعله در دست ومشک اندر گریبان داشتن.
مشعله داری گرفت کوکبه شاخسار.
پیش بود عفو او مشعله اقتدار.
به روز، مشعله تابناک داده به دستش.
چون مشعله پیش بین موافق
چون صبح پسین منیر و صادق.
صاحب رصد سرودگویان.
بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا.
تا ببرند از سرت زحمت خواب و خمار.
خرمن خاصان بسوخت خانقه عام رفت.
مشعله ای تا ابد افروخته.
- مشعله روز ؛ کنایه از خورشید جهان آراست. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). کنایه از آفتاب عالمتاب. ( مجموعه مترادفات ص 13 ). مشعله خاوری است که آفتاب عالتماب باشد. ( برهان ). و رجوع به ترکیب قبل شود.
مشعلة. [ م ُ ع ِ ل َ ] ( ع ص ) مؤنث مُشعل. یقال : جراد مشعلة و کتیبة مشعلة؛أی متفرق. ( منتهی الارب ). کتیبة مشعلة؛ سواران پراکنده و متفرق. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). لشکری پراکنده. ( مهذب الاسماء ). و رجوع به مُشْعِل شود.
مشعله. [ م َ ع َ ل َ ] ( ع اِ ) مشعلة. مشعل :
یکیت مشعله باید یکی دلیل به راه
دلیل خویش نبی گیر و از خردمشعل.
ناصرخسرو ( دیوان چ تقوی ص 249 ).
چون نگیری سلسله داود راحجت اینک داشت پیشت مشعله.
ناصرخسرو.
بد توان از خلق متواری شدن پس برملامشعله در دست ومشک اندر گریبان داشتن.
سنائی.
دست صبا برفروخت مشعله نوبهارمشعله داری گرفت کوکبه شاخسار.
خاقانی.
در شب حیرت گناه ، راه امان گم کندپیش بود عفو او مشعله اقتدار.
خاقانی.
به شب ، هزار پسر جرعه ریخته به سرش بربه روز، مشعله تابناک داده به دستش.
خاقانی.
تا مگر مشغله پاسبان بنشیند و مشعله کاروانیان فرومیرد. ( سندبادنامه ص 220 ). بخت بیداراو تا چون مشعله همه اجزا چشم کرده است ، چشم حوادث در شبهای فترت خیال فتنه به خواب ندیده است. ( سندبادنامه ص 16 ).چون مشعله پیش بین موافق
چون صبح پسین منیر و صادق.
نظامی.
ای مشعله نشاطجویان صاحب رصد سرودگویان.
نظامی.
هزاران مشعله برشد همه مسجد منور شدبهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا.
مولوی ( دیوان کبیر ج 1 ص 46 ).
مشعله ای برفروز مشغله ای پیش گیرتا ببرند از سرت زحمت خواب و خمار.
سعدی.
مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت خانقه عام رفت.
سعدی.
در دل سعدی است چراغ غمت مشعله ای تا ابد افروخته.
سعدی.
- مشعله خاوری ؛ کنایه از خورشید جهان آراست. ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). کنایه از آفتاب عالمتاب. ( مجموعه مترادفات ص 13 ). خورشید.- مشعله روز ؛ کنایه از خورشید جهان آراست. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). کنایه از آفتاب عالمتاب. ( مجموعه مترادفات ص 13 ). مشعله خاوری است که آفتاب عالتماب باشد. ( برهان ). و رجوع به ترکیب قبل شود.
مشعله . [ م َ ع َ ل َ ] (ع اِ) مشعلة. مشعل :
یکیت مشعله باید یکی دلیل به راه
دلیل خویش نبی گیر و از خردمشعل .
چون نگیری سلسله ٔ داود را
حجت اینک داشت پیشت مشعله .
بد توان از خلق متواری شدن پس برملا
مشعله در دست ومشک اندر گریبان داشتن .
دست صبا برفروخت مشعله ٔ نوبهار
مشعله داری گرفت کوکبه ٔ شاخسار.
در شب حیرت گناه ، راه امان گم کند
پیش بود عفو او مشعله ٔ اقتدار.
به شب ، هزار پسر جرعه ریخته به سرش بر
به روز، مشعله ٔ تابناک داده به دستش .
تا مگر مشغله ٔ پاسبان بنشیند و مشعله ٔ کاروانیان فرومیرد. (سندبادنامه ص 220). بخت بیداراو تا چون مشعله همه اجزا چشم کرده است ، چشم حوادث در شبهای فترت خیال فتنه به خواب ندیده است . (سندبادنامه ص 16).
چون مشعله پیش بین موافق
چون صبح پسین منیر و صادق .
ای مشعله ٔ نشاطجویان
صاحب رصد سرودگویان .
هزاران مشعله برشد همه مسجد منور شد
بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا.
مشعله ای برفروز مشغله ای پیش گیر
تا ببرند از سرت زحمت خواب و خمار.
مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانقه عام رفت .
در دل سعدی است چراغ غمت
مشعله ای تا ابد افروخته .
- مشعله ٔ خاوری ؛ کنایه از خورشید جهان آراست . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). کنایه از آفتاب عالمتاب . (مجموعه ٔ مترادفات ص 13). خورشید.
- مشعله ٔ روز ؛ کنایه از خورشید جهان آراست . (آنندراج ) (انجمن آرا). کنایه از آفتاب عالمتاب . (مجموعه ٔ مترادفات ص 13). مشعله ٔ خاوری است که آفتاب عالتماب باشد. (برهان ). و رجوع به ترکیب قبل شود.
- مشعله ٔ صبح ؛ کنایه از خورشید جهان آراست . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). کنایه از آفتاب . (فرهنگ رشیدی ) :
مشعله ٔ صبح تو بردی به شام
کاذب و صادق تو نهادیش نام .
- مشعله ٔ گیتی فروز ؛ مشعله ٔ صبح است که کنایه از آفتاب عالمتاب باشد. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). کنایه از آفتاب . (فرهنگ رشیدی ) (مجموعه ٔ مترادفات ص 13).
- || اشاره به حضرت رسول صلوات اﷲ علیه و آله . (برهان ) (آنندراج ). و رجوع به ترکیب مشعل گیتی فروز ذیل مشعل شود.
یکیت مشعله باید یکی دلیل به راه
دلیل خویش نبی گیر و از خردمشعل .
ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص 249).
چون نگیری سلسله ٔ داود را
حجت اینک داشت پیشت مشعله .
ناصرخسرو.
بد توان از خلق متواری شدن پس برملا
مشعله در دست ومشک اندر گریبان داشتن .
سنائی .
دست صبا برفروخت مشعله ٔ نوبهار
مشعله داری گرفت کوکبه ٔ شاخسار.
خاقانی .
در شب حیرت گناه ، راه امان گم کند
پیش بود عفو او مشعله ٔ اقتدار.
خاقانی .
به شب ، هزار پسر جرعه ریخته به سرش بر
به روز، مشعله ٔ تابناک داده به دستش .
خاقانی .
تا مگر مشغله ٔ پاسبان بنشیند و مشعله ٔ کاروانیان فرومیرد. (سندبادنامه ص 220). بخت بیداراو تا چون مشعله همه اجزا چشم کرده است ، چشم حوادث در شبهای فترت خیال فتنه به خواب ندیده است . (سندبادنامه ص 16).
چون مشعله پیش بین موافق
چون صبح پسین منیر و صادق .
نظامی .
ای مشعله ٔ نشاطجویان
صاحب رصد سرودگویان .
نظامی .
هزاران مشعله برشد همه مسجد منور شد
بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا.
مولوی (دیوان کبیر ج 1 ص 46).
مشعله ای برفروز مشغله ای پیش گیر
تا ببرند از سرت زحمت خواب و خمار.
سعدی .
مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانقه عام رفت .
سعدی .
در دل سعدی است چراغ غمت
مشعله ای تا ابد افروخته .
سعدی .
- مشعله ٔ خاوری ؛ کنایه از خورشید جهان آراست . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). کنایه از آفتاب عالمتاب . (مجموعه ٔ مترادفات ص 13). خورشید.
- مشعله ٔ روز ؛ کنایه از خورشید جهان آراست . (آنندراج ) (انجمن آرا). کنایه از آفتاب عالمتاب . (مجموعه ٔ مترادفات ص 13). مشعله ٔ خاوری است که آفتاب عالتماب باشد. (برهان ). و رجوع به ترکیب قبل شود.
- مشعله ٔ صبح ؛ کنایه از خورشید جهان آراست . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). کنایه از آفتاب . (فرهنگ رشیدی ) :
مشعله ٔ صبح تو بردی به شام
کاذب و صادق تو نهادیش نام .
نظامی .
- مشعله ٔ گیتی فروز ؛ مشعله ٔ صبح است که کنایه از آفتاب عالمتاب باشد. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). کنایه از آفتاب . (فرهنگ رشیدی ) (مجموعه ٔ مترادفات ص 13).
- || اشاره به حضرت رسول صلوات اﷲ علیه و آله . (برهان ) (آنندراج ). و رجوع به ترکیب مشعل گیتی فروز ذیل مشعل شود.
مشعلة. [ م َ ع َ ل َ ] (ع اِ) مشعل . (منتهی الارب ). مشعله دان . ج ، مشاعل . (مهذب الاسماء). جایی که در آن آتش افروزند. (از اقرب الموارد). و رجوع به مَشْعَله شود.
مشعلة. [ م ُ ع ِ ل َ ] (ع ص ) مؤنث مُشعل . یقال : جراد مشعلة و کتیبة مشعلة؛أی متفرق . (منتهی الارب ). کتیبة مشعلة؛ سواران پراکنده و متفرق . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). لشکری پراکنده . (مهذب الاسماء). و رجوع به مُشْعِل شود.
پیشنهاد کاربران
ساقی چراغ می به ره آفتاب دار گو برفروز مشعله ی صبحگاه ازو ( حافظ )
روشن بخش ، جان افروز
کلمات دیگر: