کلمه جو
صفحه اصلی

خورمک

لغت نامه دهخدا

خورمک. [ خوَرْ / خُرْ م َ / خوَرْ / خُرْ،رَ م َ ] ( اِ ) مهره ای که جهت دفع چشم زخم بر گردن کودکان آویزند. ( ناظم الاطباء ). مورش. کجی. مهره آبی.

خورمک. [ خ ُ رِ م َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان طبس مسینای بخش درمیان شهرستان بیرجند، واقع بر سر راه شوسه عمومی بیرجند به درح. این دهکده در جلگه قرار دارد با آب و هوای گرمسیری و 125 تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و مالداری. راه اتومبیل رو است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).

خورمک . [ خ ُ رِ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان طبس مسینای بخش درمیان شهرستان بیرجند، واقع بر سر راه شوسه ٔ عمومی بیرجند به درح . این دهکده در جلگه قرار دارد با آب و هوای گرمسیری و 125 تن سکنه . آب آن از قنات و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و مالداری . راه اتومبیل رو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).


خورمک . [ خوَرْ / خُرْ م َ / خوَرْ / خُرْ،رَ م َ ] (اِ) مهره ای که جهت دفع چشم زخم بر گردن کودکان آویزند. (ناظم الاطباء). مورش . کجی . مهره ٔ آبی .



کلمات دیگر: