موضعی در آذربایجان .
اسکون
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
( آسکون ) آسکون. ( اِخ ) آبسکون. بحر خزر. دریای قزوین. آرقانیا. هیرکانی. دریای مازندران. دریای گیلان ، و آن را بغلط قلزم نیز گفته اند :
باد اندر او وزیده ز پهنای آسکون
ابر اندر او گذشته ز بالای قیروان .
میدان فلک پلنگ وش ساخت .
چه پایه دارددر نزد آسکون فرغر؟
اسکون. [ اَ ] ( اِخ ) موضعی در آذربایجان. ( نزهةالقلوب مقاله ثالثه چ لیدن ص 79 ).
باد اندر او وزیده ز پهنای آسکون
ابر اندر او گذشته ز بالای قیروان .
ازرقی.
میغ از تو بر اسب آسکون تاخت میدان فلک پلنگ وش ساخت .
خاقانی.
چه مایه دارد در پیش طبع او دریاچه پایه دارددر نزد آسکون فرغر؟
قاآنی.
و ظاهراً بمعانی دیگر آبسکون نیز آید.اسکون. [ اَ ] ( اِخ ) موضعی در آذربایجان. ( نزهةالقلوب مقاله ثالثه چ لیدن ص 79 ).
اسکون . [ اَ ] (اِخ ) موضعی در آذربایجان . (نزهةالقلوب مقاله ٔ ثالثه چ لیدن ص 79).
کلمات دیگر: