( اندر آغازیدن ) شروع کردن
اندر اغازیدن
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
( اندرآغازیدن ) اندرآغازیدن. [ اَ دَ دَ ] ( مص مرکب ) شروع کردن :
مرد مزدور اندر آغازید کار
پیش او دستان همی زد بی کیار.
مرد مزدور اندر آغازید کار
پیش او دستان همی زد بی کیار.
رودکی.
و رجوع به آغازیدن شود.کلمات دیگر: