زنگاری
فارسی به انگلیسی
فرهنگ فارسی
به رنگ زرنگار، سبزرنگ، شبیه زنگاریامس
( صفت ) ۱ - منسوب به زنگار . ۲ - برنگ زنگار سبز رنگ زنگار فام .
( صفت ) ۱ - منسوب به زنگار . ۲ - برنگ زنگار سبز رنگ زنگار فام .
فرهنگ معین
( ~. ) (ص نسب . ) سبزرنگ .
لغت نامه دهخدا
زنگاری. [ زَ ] ( ص نسبی ) برنگ زنگار. ( ناظم الاطباء ). زنجاری. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). منسوب به زنگار. ( فرهنگ فارسی معین ) :
خلقانش کرد جامه ٔزنگاری
این تند و تیز باد فرودینا.
کس چه داند که برین پرده گذر کس را نی.
چو شانه بازنشناسم سر از پا.
یکی چون چتر زنگاری دوم چون سبز عماری
سیم چون قامت حوری چهارم نامه مانی.
درکشی سرش به ابریشم زنگاری.
پرنقش زعفران و طبرخونست.
نه همی بینم جز مکر و ستمکاری.
بدین دیبای زنگاری مستر.
سیه خاک در زیر زنگاری ایوان.
اکسیر حکمت است که گوگرد احمرم.
چو مغز پسته شود آسمان زنگاری.
که نیم دایره ای برکشند زنگاری.
تا قوس باشد در جهان هرگز نبیند مشتری.
من رخ زرد به خونابه منقش دارم.
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست.
بر دل از عشق جز این نیست که نادر یابی
آب بی تیرگی و آینه بی زنگاری.
خلقانش کرد جامه ٔزنگاری
این تند و تیز باد فرودینا.
دقیقی ( از یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).
غم او بر دل من پرده زنگاری بست کس چه داند که برین پرده گذر کس را نی.
خاقانی.
که این زنگاری آیینه وش راچو شانه بازنشناسم سر از پا.
خاقانی.
|| سبزرنگ. ( ناظم الاطباء ). به رنگ زنگار. سبزرنگ. زنگارفام. ( فرهنگ فارسی معین ). به رنگ زنگار و امروز سبزه ٔتیره مایل به سیاهی را گویند. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) : یکی چون چتر زنگاری دوم چون سبز عماری
سیم چون قامت حوری چهارم نامه مانی.
منوچهری ( دیوان چ دبیرسیاقی ص 109 ).
و آنگه آن کیسه به کافور بینباری درکشی سرش به ابریشم زنگاری.
منوچهری ( از یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).
در باغ و راغ مفرش زنگاری پرنقش زعفران و طبرخونست.
ناصرخسرو.
کار و کردار تو ای گنبدزنگاری نه همی بینم جز مکر و ستمکاری.
ناصرخسرو.
که کرد این گنبد سیماب ارمدبدین دیبای زنگاری مستر.
ناصرخسرو.
ز بهر تو شد مشک و کافور و عنبرسیه خاک در زیر زنگاری ایوان.
ناصرخسرو.
دیوان من در این خم زنگاری فلک اکسیر حکمت است که گوگرد احمرم.
عطار.
ز عکس خون دل حاسدان تو هر شام چو مغز پسته شود آسمان زنگاری.
کمال اسماعیل.
به گرد نقطه سرخت عذار سبزچنان که نیم دایره ای برکشند زنگاری.
سعدی.
ز ابروی زنگاری کمان گر پرده برداری عیان تا قوس باشد در جهان هرگز نبیند مشتری.
سعدی.
گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست من رخ زرد به خونابه منقش دارم.
حافظ.
لطیفه ایست نهانی که عشق از او خیزدکه نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست.
حافظ.
|| کولی. لولی. لوری. غربال بند. غربتی. غرشمال. زُطّ. چنیگانه. ( از یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). || ( حامص ) زنگ خوردگی : بر دل از عشق جز این نیست که نادر یابی
آب بی تیرگی و آینه بی زنگاری.
ظهیر فاریابی.
فرهنگ عمید
۱. رنگ سبز مایل به آبی.
۲. (صفت نسبی ) هرچیزی که رنگ آن شبیه زنگار یا مس زنگ زده باشد، به رنگ زنگار، سبزرنگ.
۳. (صفت نسبی ) [قدیمی] زنگ زده.
۲. (صفت نسبی ) هرچیزی که رنگ آن شبیه زنگار یا مس زنگ زده باشد، به رنگ زنگار، سبزرنگ.
۳. (صفت نسبی ) [قدیمی] زنگ زده.
پیشنهاد کاربران
به رنگ زرد
فلز زنگ زده
فلز زنگ زده
غبار گرفته و کدر
کلمات دیگر: