امید بریدن
فارسی به انگلیسی
فرهنگ فارسی
نومید شدن امید برخاستن
لغت نامه دهخدا
امید بریدن. [ اُ/اُم ْ می ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) نومید شدن. امید برخاستن.امید گسستن. ( از آنندراج ). ناامید شدن :
بهر سختیی تا بود جان بجای
نباید بریدن امید از خدای.
حق همی گویم بود الحق مُر.
نبرّم ز دیدار یوسف امید.
بلرزیدی از تاب هیبت چو بید؟
امید کشتن از تیغت بریده ست.
بهر سختیی تا بود جان بجای
نباید بریدن امید از خدای.
اسدی.
از وظیفه بعد از این امّید بُرحق همی گویم بود الحق مُر.
مولوی.
چو یعقوبم ار دیده گردد سفیدنبرّم ز دیدار یوسف امید.
( بوستان ).
چه بودت که از جان بریدی امیدبلرزیدی از تاب هیبت چو بید؟
( بوستان ).
کمال از غصه خود را کشته گویی امید کشتن از تیغت بریده ست.
کمال خجندی ( از آنندراج ).
امید بریدن . [ اُ/اُم ْ می ب ُ دَ ] (مص مرکب ) نومید شدن . امید برخاستن .امید گسستن . (از آنندراج ). ناامید شدن :
بهر سختیی تا بود جان بجای
نباید بریدن امید از خدای .
از وظیفه بعد از این امّید بُر
حق همی گویم بود الحق ﱡ مُر.
چو یعقوبم ار دیده گردد سفید
نبرّم ز دیدار یوسف امید.
چه بودت که از جان بریدی امید
بلرزیدی از تاب هیبت چو بید؟
کمال از غصه خود را کشته گویی
امید کشتن از تیغت بریده ست .
بهر سختیی تا بود جان بجای
نباید بریدن امید از خدای .
اسدی .
از وظیفه بعد از این امّید بُر
حق همی گویم بود الحق ﱡ مُر.
مولوی .
چو یعقوبم ار دیده گردد سفید
نبرّم ز دیدار یوسف امید.
(بوستان ).
چه بودت که از جان بریدی امید
بلرزیدی از تاب هیبت چو بید؟
(بوستان ).
کمال از غصه خود را کشته گویی
امید کشتن از تیغت بریده ست .
کمال خجندی (از آنندراج ).
پیشنهاد کاربران
- برکندن امید ؛ ناامید شدن. امید بریدن. مأیوس شدن :
من آن روز برکندم از عمر امید
که افتادم اندر سیاهی سپید.
سعدی.
من آن روز برکندم از عمر امید
که افتادم اندر سیاهی سپید.
سعدی.
کلمات دیگر: