کلمه جو
صفحه اصلی

دیمرتی

لغت نامه دهخدا

دیمرتی. [ دَ / دِی ْ م َ ]( ص نسبی ) منسوب است به دیمرت. رجوع به دیمرت شود.

دیمرتی. [ دَ / دِ م َ تی ی ] ( اِخ ) نحوی اصفهانی ، ابومحمدقاسم بن محمد اصفهانی از قریه دیمرت است و از اوست : کتاب تقدیم الالسنة و کتاب العارض فی الکامل و تهذیب الطبع. ( از ابن الندیم ). رجوع به قاسم بن محمد الدیمرتی ابومحمد الاصفهانی شود.

دیمرتی . [ دَ / دِ م َ تی ی ] (اِخ ) نحوی اصفهانی ، ابومحمدقاسم بن محمد اصفهانی از قریه ٔ دیمرت است و از اوست : کتاب تقدیم الالسنة و کتاب العارض فی الکامل و تهذیب الطبع. (از ابن الندیم ). رجوع به قاسم بن محمد الدیمرتی ابومحمد الاصفهانی شود.


دیمرتی . [ دَ / دِی ْ م َ ](ص نسبی ) منسوب است به دیمرت . رجوع به دیمرت شود.



کلمات دیگر: