کلمه جو
صفحه اصلی

ککری

لغت نامه دهخدا

ککری.[ ک َ ] ( اِ ) به هندی خیار بادرنگ و کالک را میگویند. ( برهان ) ( آنندراج ). قسمی خیار. ( ناظم الاطباء ). || به هندی قثاء است. ( فهرست مخزن الادویه ).

ککری. [ ک َ ] ( اِخ ) نام شهری است در هندوستان. ( برهان ) :
پسر آن ملکی تو که به مردی بگشاد
ز عدن تا جروان وز جروان تا ککری.
فرخی ( از حاشیه برهان چ معین ).

ککری. [ ] ( اِ ) دجاجی که به فارسی ماکیان نامند. ( فهرست مخزن الادویه ). رجوع به کک شود.

ککری . [ ] (اِ) دجاجی که به فارسی ماکیان نامند. (فهرست مخزن الادویه ). رجوع به کک شود.


ککری . [ ک َ ] (اِخ ) نام شهری است در هندوستان . (برهان ) :
پسر آن ملکی تو که به مردی بگشاد
ز عدن تا جروان وز جروان تا ککری .

فرخی (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).



ککری .[ ک َ ] (اِ) به هندی خیار بادرنگ و کالک را میگویند. (برهان ) (آنندراج ). قسمی خیار. (ناظم الاطباء). || به هندی قثاء است . (فهرست مخزن الادویه ).



کلمات دیگر: