( مصدر ) ۱ - محاسبه : اما مقام محاسبت در پیش ترازو بود ... ۲ - محاسبت آنست که طاعات و معاصی را با خود حساب کند .
محاسبت
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
محاسبت. [ م ُ س َب َ ] ( ع مص ) محاسبة. حساب کردن. ( از منتهی الارب ).
- علم محاسبت ؛ علم حساب. علم شمار : و در علم محاسبت چنانچه معلوم است چیزی دانم. ( گلستان ). رجوع به محاسبة شود.
محاسبة. [ م ُ س َ ب َ ] ( ع مص ) حساب کردن. ( منتهی الارب ). شمار کردن. ( زوزنی ) ( تاج المصادر بیهقی ). شمردن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). شمار گیری. شمار گرفتن. شمار. ج ، محاسبات. || مراقبت در اینکه حفظ کند شخص ظاهر و باطن خود را تا آنکه چیزی که حسنات وی راباطل می کند از آن صادر نشود. ( ناظم الاطباء ). رجوع به ترکیب محاسبه نفس ذیل ماده بعد شود.
- علم محاسبت ؛ علم حساب. علم شمار : و در علم محاسبت چنانچه معلوم است چیزی دانم. ( گلستان ). رجوع به محاسبة شود.
محاسبة. [ م ُ س َ ب َ ] ( ع مص ) حساب کردن. ( منتهی الارب ). شمار کردن. ( زوزنی ) ( تاج المصادر بیهقی ). شمردن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). شمار گیری. شمار گرفتن. شمار. ج ، محاسبات. || مراقبت در اینکه حفظ کند شخص ظاهر و باطن خود را تا آنکه چیزی که حسنات وی راباطل می کند از آن صادر نشود. ( ناظم الاطباء ). رجوع به ترکیب محاسبه نفس ذیل ماده بعد شود.
محاسبت . [ م ُ س َب َ ] (ع مص ) محاسبة. حساب کردن . (از منتهی الارب ).
- علم محاسبت ؛ علم حساب . علم شمار : و در علم محاسبت چنانچه معلوم است چیزی دانم . (گلستان ). رجوع به محاسبة شود.
کلمات دیگر: