کلمه جو
صفحه اصلی

خوار گردیدن

لغت نامه دهخدا

خوار گردیدن.[ خوا / خا گ َ دی دَ ] ( مص مرکب ) خوار شدن. بی اعتبار شدن. ناچیز شدن. ( یادداشت بخط مؤلف ) :
سیاوش بدو گفت کز تو گذشت
نبرد دلیران مرا خوار گشت.
فردوسی.
بدانست کآن کار دشوار گشت
جهان تیره شد بخت او خوار گشت.
فردوسی.
|| ذل. ذلالة [ ذَ / ذُ ل َ ]. مَذَلّت. ذِلّت. ( یادداشت بخط مؤلف ).

پیشنهاد کاربران

از تخت به تخته افتادن ؛ کنایه از خوار شدن.

بر خاک افتادن. [ ب َ اُ دَ ] ( مص مرکب ) بر خاک نشستن. کنایه از خوار و بی اعتبار شدن. ( آنندراج ) :
چون خاک رهت شدم مزن بانگ درشت
حیف است که آواز تو بر خاک افتد.
حافظ.


کلمات دیگر: