کلمه جو
صفحه اصلی

خوار گشتن

لغت نامه دهخدا

خوار گشتن. [ خوا / خا گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) بی اعتبار گشتن. ناچیز گشتن. بحساب نیامدن. بی قدر گشتن. بی ارزش گشتن. ( یادداشت بخط مؤلف ) :
من اینجا دیر ماندم خوار گشتم
عزیز از ماندن دائم شود خوار.
رودکی.
دریغا که دانش چنین خوار گشت
ندانم کسی کش بدانش هوی ست.
ناصرخسرو.
مستهان و خوار گشتند از فتن
ازوزیر شوم رای و شوم فن.
مولوی.
|| ذلیل شدن. بدبخت شدن. بیچاره شدن. ( یادداشت بخط مؤلف ).

پیشنهاد کاربران

بر خاک افتادن. [ ب َ اُ دَ ] ( مص مرکب ) بر خاک نشستن. کنایه از خوار و بی اعتبار شدن. ( آنندراج ) :
چون خاک رهت شدم مزن بانگ درشت
حیف است که آواز تو بر خاک افتد.
حافظ.

از تخت به تخته افتادن ؛ کنایه از خوار شدن.


کلمات دیگر: