( صفت ) بمهمانی خواننده بشارت دهنده بضیافت : (( طایفه ای ... از مخدرات اشراف مهاجر و کد بانوان سادات انصار در آمدند نزد پیامبر صلی ا... علیه و آله ) ... گفتند : یا رسول ا... دعوتی است . روی پوشیدگان روسا و اشراف جمعند . این چشم و چراغ ( فاطمه علیها السلام ) را دستوری ده ( دستور باش ) تا مجلس افروزی کند ... آن نوید گران جامهائ فصفاص پوشیده ... ) ) سنائی . مقدم. حدیقه . چا. مد . ۳۵ )
نوید گر
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
نویدگر. [ ن ُ گ َ ] ( ص مرکب ) مبشر. صاحب نوید. ( آنندراج ). بشیر. که بشارت و خبر خوش آرد :
خلق را خلق او نویدگر است
نور ماه ازجمال جرم خور است.
فیض طبع مرا نویدگر است.
بانگ بلبل همه نویدگر است.
سوی تو نویدگر فرستادند
بر دست زمانه ز آفرینش دو
یکّی سوی دوزخت همی خواند
یکّی سوی عز و نعمت مینو.
خلق را خلق او نویدگر است
نور ماه ازجمال جرم خور است.
سنائی.
اتصال نجوم خاطر اوفیض طبع مرا نویدگر است.
خاقانی.
شب گذشته ست و اول سحر است بانگ بلبل همه نویدگر است.
امیرخسرو ( از آنندراج ).
|| به مهمانی خواننده. بشارت دهنده به ضیافت. ( فرهنگ فارسی معین ). دعوتگر. که کسان را به جائی دعوت کند : سوی تو نویدگر فرستادند
بر دست زمانه ز آفرینش دو
یکّی سوی دوزخت همی خواند
یکّی سوی عز و نعمت مینو.
ناصرخسرو.
طایفه ای از مخدرات اشراف... درآمدند... گفتند یا رسول اﷲ دعوتی است... این چشم و چراغ را [ فاطمه را ] دستوری ده تا مجلس افروزی کند... آن نویدگران جامهاء فصفاص پوشیده... ( سنائی ، مقدمه حدیقه ) ( از فرهنگ فارسی معین ).کلمات دیگر: