کلمه جو
صفحه اصلی

خراسکانی

لغت نامه دهخدا

خراسکانی . [ خ َ نی ی ] (اِخ ) احمدبن مفضل مؤدب خراسکانی اصفهانی ،مکنی به ابوجعفر. از راویان است . از حبان بن بشر روایت کرد و ابوبکر محمدبن ابراهیم مقری اصفهانی از وی روایت دارد. (از معجم البلدان ) (از انساب سمعانی ).


خراسکانی. [ خ َ ] ( ص نسبی ) منسوب به خراسکان که قریه ای است از قرای اصفهان. ( از انساب سمعانی ).

خراسکانی. [ خ َ نی ی ] ( اِخ ) احمدبن مفضل مؤدب خراسکانی اصفهانی ،مکنی به ابوجعفر. از راویان است. از حبان بن بشر روایت کرد و ابوبکر محمدبن ابراهیم مقری اصفهانی از وی روایت دارد. ( از معجم البلدان ) ( از انساب سمعانی ).

خراسکانی . [ خ َ ] (ص نسبی ) منسوب به خراسکان که قریه ای است از قرای اصفهان . (از انساب سمعانی ).



کلمات دیگر: