حریجی . [ ح ُ رَ ] (ص نسبی ) منسوب به حریج ، بطنی از فزارة. (سمعانی ).
حریجی
لغت نامه دهخدا
حریجی . [ ح ُ رَ ] (اِخ ) سمرةبن جندب بن هلال بن حریج بن مرةبن حروف فزاری . پیغمبر را درک کرد. عبدالرحمان بن ابی لیلی از وی روایت دارد. (سمعانی ).
حریجی. [ ح ُ رَ ] ( ص نسبی ) منسوب به حریج ، بطنی از فزارة. ( سمعانی ).
حریجی. [ ح ُ رَ ] ( اِخ ) سمرةبن جندب بن هلال بن حریج بن مرةبن حروف فزاری. پیغمبر را درک کرد. عبدالرحمان بن ابی لیلی از وی روایت دارد. ( سمعانی ).
حریجی. [ ح ُ رَ ] ( اِخ ) سمرةبن جندب بن هلال بن حریج بن مرةبن حروف فزاری. پیغمبر را درک کرد. عبدالرحمان بن ابی لیلی از وی روایت دارد. ( سمعانی ).
کلمات دیگر: