( بچشم آمدن ) دیده شدن به نظر آمدن .
بچشم امدن
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
( بچشم آمدن ) بچشم آمدن. [ ب ِ چ َ / چ ِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) دیده شدن. به نظر آمدن. جلوه کردن در انظار. ( حاشیه برهان قاطع چ معین ). || بزرگ آمدن در چشم کسی :
لذت علمی چو از دانا بجان تو رسد
زان سپس ناید بچشمت لذت حسی لذیذ.
در حیرتم که از چه بود چشم من کبود.
لذت علمی چو از دانا بجان تو رسد
زان سپس ناید بچشمت لذت حسی لذیذ.
ناصرخسرو.
هرگز مرا بچشم نیامد فلک سلیم در حیرتم که از چه بود چشم من کبود.
سلیم.
|| چشم زخم را گویند یعنی آزاری به کسی رسیدن. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ). و رجوع به چشم شود.پیشنهاد کاربران
افتادن=
بچشم آمدن. بنظر آمدن. ( از یادداشتهای مؤلف ) : اندر نواحی داراگرد کوههاست از نمک سپید و سیاه و سرخ و زرد و هر رنگی و از او خوانها کنند، نیکو افتد. ( حدودالعالم ) .
بچشم آمدن. بنظر آمدن. ( از یادداشتهای مؤلف ) : اندر نواحی داراگرد کوههاست از نمک سپید و سیاه و سرخ و زرد و هر رنگی و از او خوانها کنند، نیکو افتد. ( حدودالعالم ) .
کلمات دیگر: