برگشتن . جدا شدن . دور شدن . یا متنفر گشتن . متنفر شدن .
بیزار گشتن
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
بیزار گشتن. [ گ َ ت َ] ( مص مرکب ) برگشتن. جدا شدن. دور شدن :
ز یزدان پرستنده بیزار گشت
وز او نام و آواز تو خوار گشت.
که بیزار گشتیم ز افراسیاب
نخواهیم دیدار او را بخواب.
روزی که بگریزد شقی از خواهر و از مادرش.
همزبان و همنشین و هم زمین وهم نسب.
گشت بیزار یکره و برخاست.
اگر گویی فلان کس داد و بهمان مرمرا رخصت
بدانجا هم فلان بیزار گردد از تو هم بهمان.
ز یزدان پرستنده بیزار گشت
وز او نام و آواز تو خوار گشت.
فردوسی.
|| متنفر گشتن. نفرت زده گشتن. متنفر شدن. کراهت و نفرت داشتن : که بیزار گشتیم ز افراسیاب
نخواهیم دیدار او را بخواب.
فردوسی.
از دشمنش بیزار گشتم وز زمین و کشورش روزی که بگریزد شقی از خواهر و از مادرش.
ناصرخسرو.
جمله گشتستند بیزار و نفور از صحبتم همزبان و همنشین و هم زمین وهم نسب.
ناصرخسرو.
صوفی آنست کز تکلف و خواست گشت بیزار یکره و برخاست.
سنایی.
|| تبری جستن. دوری گزیدن : اگر گویی فلان کس داد و بهمان مرمرا رخصت
بدانجا هم فلان بیزار گردد از تو هم بهمان.
ناصرخسرو.
پیشنهاد کاربران
از دل افتادن ؛ بیزار شدن است. ( از آنندراج ) :
افتاد دل از یار ندانیم چه افتاد
فریاد ز شوخی که ملول است ز فریاد.
کمال خجند ( از آنندراج ) .
افتاد دل از یار ندانیم چه افتاد
فریاد ز شوخی که ملول است ز فریاد.
کمال خجند ( از آنندراج ) .
کلمات دیگر: