کلمه جو
صفحه اصلی

رفتگی

فرهنگ فارسی

جدا شدن ذرات سطحی اجسام از بدنۀ اصلی براثر برخورد ذرات جامد یا مواد دیگر با آنها


لغت نامه دهخدا

رفتگی. [ رَ ت َ / ت ِ ] ( حامص ) کوچ و رحلت و هجرت و روانگی. ( ناظم الاطباء ): عیار؛ رفتگی و گریز. ( منتهی الارب ). || نقصان. ( ناظم الاطباء ).
- رفتگی پارچه ؛ تنگ شدن و فرسوده شدن آن بسبب کثرت استعمال و کهنگی. اتلاف. ( ناظم الاطباء ).
- رفتگی پوست یا پشم یا جز آن ؛ نقصان یافتن و کم شدن آن. ( از یادداشت مؤلف ).
- رفتگی خون ؛ اتلاف خون. ( ناظم الاطباء ).
- رفتگی شنوایی ؛ بطلان شنوایی. و کری.( ناظم الاطباء ).

رفتگی. [ رُ ت َ ] ( حامص ) رفتگی خانه ؛ تمیزی و جاروب شدن آن : به این شستگی و رفتگی. ( یادداشت مؤلف ).

رفتگی . [ رَ ت َ / ت ِ ] (حامص ) کوچ و رحلت و هجرت و روانگی . (ناظم الاطباء): عیار؛ رفتگی و گریز. (منتهی الارب ). || نقصان . (ناظم الاطباء).
- رفتگی پارچه ؛ تنگ شدن و فرسوده شدن آن بسبب کثرت استعمال و کهنگی . اتلاف . (ناظم الاطباء).
- رفتگی پوست یا پشم یا جز آن ؛ نقصان یافتن و کم شدن آن . (از یادداشت مؤلف ).
- رفتگی خون ؛ اتلاف خون . (ناظم الاطباء).
- رفتگی شنوایی ؛ بطلان شنوایی . و کری .(ناظم الاطباء).


رفتگی . [ رُ ت َ ] (حامص ) رفتگی خانه ؛ تمیزی و جاروب شدن آن : به این شستگی و رفتگی . (یادداشت مؤلف ).


دانشنامه عمومی

رفتگی، روستایی از توابع بخش میرزا کوچک جنگلی شهرستان صومعه سرا در استان گیلان ایران است.
این روستا در دهستان گوراب زرمیخ قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۷۴۰ نفر (۱۵۸خانوار) بوده است.


کلمات دیگر: