( درنگ آوردن ) آهسته شدن تعویق کردن ابطائ مولیدن آهسته و نرم و به رفق کاری را کردن آرام گرفتن
درنگ اوردن
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
( درنگ آوردن ) درنگ آوردن. [ دِ رَ وَ دَ ] ( مص مرکب ) آهسته شدن.تعویق کردن. ابطاء. مولیدن. دفعالوقت کردن. به بطؤکردن. شکیبیدن. آهسته و نرم و به رفق کاری را کردن.به تداول امروزین ، صبر کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). کاری را به تعویق و تأخیر انداختن. تردید کردن. اهمال کردن. مماطله کردن. دست بدست کردن :
تو بر کار او گر درنگ آوری
مگر باد زآن پس به چنگ آوری.
میاسای و اسپ درنگی مخواه.
گر تو در خوردنش درنگ آری.
درنگ آر ای سپهر چرخ وارا
کیاخن ترْت باید کرد کارا.
همه نام مردی به ننگ آوریم.
همان نام نیکو به ننگ آوریم.
جهان بر دل خویش تنگ آوریم.
نباید که دیگر درنگ آورم.
به آوردگه بر، نیارم درنگ.
درنگ آورم یا بجنبم ز جای.
بود کآید آن بخت برگشته باز.
درنگ آوردن آنجا مصلحت دید.
بکوشید و رای پلنگ آورید
یکایک بدین کین درنگ آورید.
تو گر با درنگی درنگ آوریم
ورت رای جنگ است جنگ آوریم.
به شیرین سخن بند و رنگ آورم.
تو بر کار او گر درنگ آوری
مگر باد زآن پس به چنگ آوری.
فردوسی.
درنگ آوری کار گردد تباه میاسای و اسپ درنگی مخواه.
فردوسی.
دهر در بردنش شتاب کندگر تو در خوردنش درنگ آری.
اسکافی.
|| آرام گرفتن. متوقف شدن. بر جای ماندن. اقدامی نکردن. تأمل کردن. ماندن. معطل شدن : درنگ آر ای سپهر چرخ وارا
کیاخن ترْت باید کرد کارا.
رودکی.
گر امروز چون دی درنگ آوریم همه نام مردی به ننگ آوریم.
فردوسی.
اگر ما بدین بر درنگ آوریم همان نام نیکو به ننگ آوریم.
فردوسی.
فرنگیس گفت ار درنگ آوریم جهان بر دل خویش تنگ آوریم.
فردوسی.
اگر جنگجوئی تو جنگ آورم نباید که دیگر درنگ آورم.
فردوسی.
گر ایدون که پیروز باشم به جنگ به آوردگه بر، نیارم درنگ.
فردوسی.
بدو گفت هرمز که پس چیست رای درنگ آورم یا بجنبم ز جای.
فردوسی.
درنگ آور ایدر همی بی نیازبود کآید آن بخت برگشته باز.
فردوسی.
چو آن نیرنگ ساز آواز بشنیددرنگ آوردن آنجا مصلحت دید.
نظامی.
|| ثبات نشان دادن : بکوشید و رای پلنگ آورید
یکایک بدین کین درنگ آورید.
فردوسی.
|| صلح کردن. عدم تعرض. سازش کردن. آرامش و صلح نشان دادن : تو گر با درنگی درنگ آوریم
ورت رای جنگ است جنگ آوریم.
فردوسی.
همان به که با او درنگ آورم به شیرین سخن بند و رنگ آورم.
اسدی.
کلمات دیگر: