دارو طلبیدن درمان خواستن علاج طلبیدن
درمان جستن
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
درمان جستن. [ دَ ج ُ ت َ ] ( مص مرکب ) دارو طلبیدن. درمان خواستن. علاج طلبیدن :
با درد فراق تو به جان میزنم الحق
درمان ز که جویم که ز خوی تو ندیدم.
ور به دردت می کشد درمان مجوی.
با درد فراق تو به جان میزنم الحق
درمان ز که جویم که ز خوی تو ندیدم.
خاقانی.
گر به داغت می کشد فرمان ببرور به دردت می کشد درمان مجوی.
سعدی.
کلمات دیگر: