قرار دادن . گذاشتن . در درون چیزی گذاشتن .
اندر نهادن
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
اندرنهادن. [ اَ دَ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) قرار دادن. گذاشتن. در درون چیزی گذاشتن. در داخل چیزی قرار دادن :
گر کسی بودی که زی توام بفکندی
خویشتن اندرنهادمی بفلاخن.
برآهیخت شمشیر و اندر نهاد
گیا را ز خون بر سر افسر نهاد.
پس اندرنهادند ایرانیان
بدان لشکر بی مر چینیان.
سران را ز خون بر سر افسر نهاد.
گر کسی بودی که زی توام بفکندی
خویشتن اندرنهادمی بفلاخن.
رودکی.
- شمشیر اندرنهادن ؛ شمشیر کشیدن. با شمشیر حمله بردن : سپاه گروه گروه بر دشمن حمله کردند... خالد [ ابن ولید] شمشیر اندر نهاد و دشمن را همچنان بهزیمت اندر همی کشت. ( تاریخ بلعمی ).برآهیخت شمشیر و اندر نهاد
گیا را ز خون بر سر افسر نهاد.
فردوسی.
آن ستونها بسوخت و مقدار پنجاه گز بیفتاد و مسلمانان شمشیر اندر نهادند و بسیار کس را بکشتند. ( تاریخ بخارا ). || در ابیات زیرحمله کردن است یا بحذف مفعول ( شمشیر ) : پس اندرنهادند ایرانیان
بدان لشکر بی مر چینیان.
دقیقی.
در حصن بگرفت و اندرنهادسران را ز خون بر سر افسر نهاد.
فردوسی.
و رجوع به نهادن شود.پیشنهاد کاربران
اندر نهادن:تاختن بر دشمن و بر وی شمشیر آختن.
( ( در ِ حصن بگرفت و اندر نِهاد
سران را زخون بر سر افسر نِهاد ) )
( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، ۱۳۸۵، ص ۳۷۶. )
:
( ( در ِ حصن بگرفت و اندر نِهاد
سران را زخون بر سر افسر نِهاد ) )
( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، ۱۳۸۵، ص ۳۷۶. )
:
کلمات دیگر: