کلمه جو
صفحه اصلی

تسلیم شدن


مترادف تسلیم شدن : تمکین کردن، تن در دادن، گردن نهادن، رام شدن، مطیع شدن، منقاد شدن

متضاد تسلیم شدن : نافرمانی کردن، عصیان ورزیدن

برابر پارسی : تن در دادن

فارسی به انگلیسی

bend, bow, give, prostrate, surrender, submit, succumb, yield, to surrender, to submit, to yield

to surrender, to submit, to yield


bend, bow, give, prostrate, surrender, submit, succumb, yield


فارسی به عربی

ارضخ , استسلام , استسلم , حیویة , خروج , طع , مفصل ، استکانة

مترادف و متضاد

abandon (فعل)
رها کردن، تسلیم شدن، ترک گفتن، واگذار کردن، تبعید کردن، دل کندن

surrender (فعل)
رها کردن، تسلیم شدن، واگذار کردن، سپردن، تحویل دادن

give in (فعل)
تسلیم شدن

submit (فعل)
تسلیم شدن، پیشنهاد کردن، سر فرود آوردن، ارائه دادن، تسلیم کردن، تقدیم داشتن، مطیع شدن، عرضه داشتن، گردن نهادن

capitulate (فعل)
تسلیم شدن، سرسپردن

succumb (فعل)
تسلیم شدن، از پای در امدن

quit (فعل)
تسلیم شدن، منصرف شدن، ول کردن، دست کشیدن از

vouchsafe (فعل)
تسلیم شدن، تفویض کردن، بخشیدن، پذیرفتن، اعطا کردن، لطفا حاضر شدن، عطاکردن

acquiesce (فعل)
تسلیم شدن، تن در دادن، رضایت دادن، موافقت کردن، راضی شدن، ارام کردن

defer (فعل)
تسلیم شدن، تاخیر کردن، عقب انداختن، بتعویق انداختن، احترام گذاردن

knuckle (فعل)
تسلیم شدن، مشت زدن

obey (فعل)
تسلیم شدن، سرسپردن، تمکین کردن، اطاعت کردن، مطیع شدن، فرمانبرداری کردن، حرف شنوی کردن

تمکین کردن، تن‌در دادن، گردن نهادن ≠ نافرمانی کردن، عصیان ورزیدن


رام شدن، مطیع شدن، منقاد شدن


۱. تمکین کردن، تندر دادن، گردن نهادن
۲. رام شدن، مطیع شدن، منقاد شدن ≠ نافرمانی کردن، عصیان ورزیدن


فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱- گردن نهادن رام شدن. ۲- خود را در اختیار دیگری گذاشتن . یا تسلیم دشن دختر یا زنی بمردی راضی شدن دختر یا زن بارمیدن مرد با وی .

لغت نامه دهخدا

تسلیم شدن. [ ت َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) تن دادن. گردن نهادن. گردن دادن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) : از جمله واجبتر و بهتر و حقتر و سزاوارتر آنهاست تسلیم شدن مر فرمانهای خدا را. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 308 ).
سعدیا تسلیم فرمان شو که نیست
چاره عاشق بجز بیچارگی.
سعدی.
تسلیم شو گر اهل تمیزی که عارفان
بردند گنج عافیت از کنج صابری.
سعدی.
هاون از یار جفا بیند و تسلیم شود
تو چه یاری که چو دیک از تف دل جوش کنی.
سعدی.
تسلیم قضا شوم کز این قید
کس را به خلاص رهنمون نیست.
سعدی.
|| به زانو درآمدن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). || دست از جنگ کشیدن و خود را در اختیار دشمن قرار دادن.

واژه نامه بختیاریکا

واستادن به داک؛ زُووی زِیدِن؛ دت وُرَوُردِن؛ دین مِلِنگُو نُهادن؛ لاکَشی کردن؛ ز داک رَهدِن

پیشنهاد کاربران

از پای نشستن: باز ماندن، تسلیم شدن.
( ( همان زمان میان طلب در بستم و از پای ننشستم، . . ) )
( مرزبان نامه، محمد روشن ج اول، چاپ دوم، ۱۳۶۷. ص ۱۱ ) .

Give up

دست از مقاومت برداشتن

استسلام

معنی ضرب المثل - > قافیه را باختن
جا زدن و تا آخر تحمل مشکلی را نکردن.

I just gave them up as I saw the crowded soldiers are coming toward our guys من زود تسلیم اونا شدم وقتی دیدم سربازان بسیاری بسوی بچه های ما دارن میان

رگ نهادن

( رَ. نَ دَ ) ( مص ل . ) کنایه از: گردن نهادن ، تسلیم شدن .

راضی شدن


کلمات دیگر: