کلمه جو
صفحه اصلی

بیرایی

لغت نامه دهخدا

بیرایی. ( حامص مرکب ) سست رایی. ضیلولت. ( نصاب الصبیان ). ناصوابی رای :
وگر بگذری زین و جنگت هواست
سرت پر ز بیرایی و کیمیاست.
فردوسی.
از سر بیخودی و بیرایی
در سر کار شد به رسوایی.
نظامی.

بیرائی. ( ص مرکب ) سست رایی. بیعقلی و بیهوشی. فیلولت . ( نصاب الصبیان ). رجوع به بیرایی شود.

پیشنهاد کاربران

سست رایی ، بی عقلی

بی تدبیری

بی خودی


کلمات دیگر: