تیمار خوردن. [ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) اندوه و غم خوردن. خود را در رنج و غم انداختن از بهر کسی یا چیزی :
بیامد بر کردیه پر ز درد
فراوان ز بهرام تیمار خورد.
سپاه تو تیمار تو کی خورد.
سپهبد همه یک به یک یاد کرد.
ز بهر برگ درختان چرا خورد تیمار.
وقت است که او را برهانیم ز تیمار.
تو به خیره چه خوری انده و تیمارش.
ندارد خوردن تیمار و غم سود.
تیمار کار او چه خوری چندین.
دلم ز وسوسه عشق کی خورد تیمار.
بیاد روی خسروصبر می کرد.
به تنهائی خورد تیمار خسرو.
نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست
چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست.
درونم خسته شد زین خار خوردن.
ندارم که تیمار آن چون خورم.
گر می تواند چاره ای از چشم بیمارش کند.
بیامد بر کردیه پر ز درد
فراوان ز بهرام تیمار خورد.
فردوسی.
به شیده چنین گفت کای پرخردسپاه تو تیمار تو کی خورد.
فردوسی.
بپرسید و بسیار تیمار خوردسپهبد همه یک به یک یاد کرد.
فردوسی.
کسی که او غم هجران کشیده نیست چومن ز بهر برگ درختان چرا خورد تیمار.
فرخی.
شش سال دمادم غم و تیمار تو خورده ست وقت است که او را برهانیم ز تیمار.
فرخی.
هر که او اندوه و تیمار تو نگزیندتو به خیره چه خوری انده و تیمارش.
ناصرخسرو.
چو خواهد بودنیها بی گمان بودندارد خوردن تیمار و غم سود.
ناصرخسرو.
زندان جان تست تن ای نادان تیمار کار او چه خوری چندین.
ناصرخسرو.
اگرچه وسوسه در دل ز عشق دارم صعب دلم ز وسوسه عشق کی خورد تیمار.
میرمعزی ( از آنندراج ).
اگرچه دمبدم تیمار می خوردبیاد روی خسروصبر می کرد.
نظامی.
کند تنهاروی در کار خسروبه تنهائی خورد تیمار خسرو.
نظامی.
لیکن امثال مرا که در عین نقصان باشند در صورت کمال روا باشد اندیشه بردن و تیمار خوردن. ( گلستان ).نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست
چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست.
سعدی ( بوستان ).
دلم خون گشت از این تیمار خوردن درونم خسته شد زین خار خوردن.
؟ ( از آنندراج ).
برافتاد ترس اندرین لشکرم ندارم که تیمار آن چون خورم.
؟ ( از آنندراج ).
کی دل دهم در سادگی کآن شوخ تیمارش خوردگر می تواند چاره ای از چشم بیمارش کند.
مخلص کاشی ( از آنندراج ).