کلمه جو
صفحه اصلی

مسلع

فرهنگ فارسی

بسته

لغت نامه دهخدا

مسلع. [ م ِ ل َ ] ( ع ص ،اِ ) دلیل و راهنما. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).

مسلع. [ م ُ ل ِ ] ( ع ص ) دارای سلعة. ( اقرب الموارد ). کسی که او را سلعة و شکستگی سر عارض شده باشد. رجوع به سلعة شود.

مسلع. [ م ُ س َل ْ ل َ ] ( ع ص ) سَلَعبسته. ( از منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ): بقر مسلع؛ گاوی که در قحطسال بر دم آن شاخه های درختان سلعو عُشَر را می بستند و آن گاو را به جای مرتفعی می راندند و سپس بر شاخه های سلع و عشر آتش میزدند تا باران آید و این کار معمول تازیان در ایام جاهلیت بود. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || قوی و کشنده : سم مسلع؛ سم قوی و کاری. ( از اقرب الموارد ).

مسلع. [ م ِ ل َ ] (ع ص ،اِ) دلیل و راهنما. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).


مسلع. [ م ُ س َل ْ ل َ ] (ع ص ) سَلَعبسته . (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد): بقر مسلع؛ گاوی که در قحطسال بر دم آن شاخه های درختان سلعو عُشَر را می بستند و آن گاو را به جای مرتفعی می راندند و سپس بر شاخه های سلع و عشر آتش میزدند تا باران آید و این کار معمول تازیان در ایام جاهلیت بود. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || قوی و کشنده : سم مسلع؛ سم قوی و کاری . (از اقرب الموارد).


مسلع. [ م ُ ل ِ ] (ع ص ) دارای سلعة. (اقرب الموارد). کسی که او را سلعة و شکستگی سر عارض شده باشد. رجوع به سلعة شود.



کلمات دیگر: