کلمه جو
صفحه اصلی

مسوح

فرهنگ فارسی

( اسم ) دارویی که بوسیل. آن بدن را مسح کنند ( بحرالجواهر ) آنچه که بهنگام مالیدن آن ببدن در مالش مبالغه نکنند جمع : مسوحات .
رفتن در زمین

لغت نامه دهخدا

مسوح. [ م ُ ] ( ع اِ ) ج ِ مِسح. پلاس ها. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || میانه های راه. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از آنندراج ).

مسوح. [ م ُ ] ( ع مص ) رفتن در زمین. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ).

مسوح. [ م َ ] ( ع اِ ) آنچه در مالیدن آن بر بدن بسیار مبالغه در دَلک عضو نکنند. ( تحفه حکیم مؤمن ). داروئی که بوسیله آن بدن را مسح کنند. ( از بحر الجواهر ). ج ، مسوحات.

مسوح . [ م َ ] (ع اِ) آنچه در مالیدن آن بر بدن بسیار مبالغه در دَلک عضو نکنند. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). داروئی که بوسیله ٔ آن بدن را مسح کنند. (از بحر الجواهر). ج ، مسوحات .


مسوح . [ م ُ ] (ع اِ) ج ِ مِسح . پلاس ها. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || میانه های راه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از آنندراج ).


مسوح . [ م ُ ] (ع مص ) رفتن در زمین . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ).



کلمات دیگر: