( اسم ) دارویی که بوسیل. آن بدن را مسح کنند ( بحرالجواهر ) آنچه که بهنگام مالیدن آن ببدن در مالش مبالغه نکنند جمع : مسوحات .
رفتن در زمین
رفتن در زمین
مسوح . [ م َ ] (ع اِ) آنچه در مالیدن آن بر بدن بسیار مبالغه در دَلک عضو نکنند. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). داروئی که بوسیله ٔ آن بدن را مسح کنند. (از بحر الجواهر). ج ، مسوحات .
مسوح . [ م ُ ] (ع اِ) ج ِ مِسح . پلاس ها. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || میانه های راه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از آنندراج ).
مسوح . [ م ُ ] (ع مص ) رفتن در زمین . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ).