کلمه جو
صفحه اصلی

بلاثق

لغت نامه دهخدا

بلاثق. [ ب َ ث ِ ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ بُلثوق. آبهای گردآمده در جایی یا آنکه منبسط باشد بر زمین. ( از منتهی الارب ). آبهای ایستاده و مستنقع. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به بُلثوق شود. || عین بلاثق ؛ چشمه پرآب. ( از ذیل اقرب الموارد از لسان ). || ج ِ بَلثق. ( از ذیل اقرب الموارد از ابن الاعرابی ). رجوع به بلثق شود.

بلاثق. [ ب َ ث ِ ] ( اِخ ) جایگاهی است در بلاد بنی سعد، و نام آن در شعر مالک بن نویره آمده است. ( از معجم البلدان ).

بلاثق . [ ب َ ث ِ ] (اِخ ) جایگاهی است در بلاد بنی سعد، و نام آن در شعر مالک بن نویره آمده است . (از معجم البلدان ).


بلاثق . [ ب َ ث ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ بُلثوق . آبهای گردآمده در جایی یا آنکه منبسط باشد بر زمین . (از منتهی الارب ). آبهای ایستاده و مستنقع. (از اقرب الموارد). و رجوع به بُلثوق شود. || عین بلاثق ؛ چشمه ٔ پرآب . (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). || ج ِ بَلثق . (از ذیل اقرب الموارد از ابن الاعرابی ). رجوع به بلثق شود.



کلمات دیگر: