افتال . [ اِ ] (ع مص ) برآمدن غلاف دانه ٔ سلم و طلع. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). برآمدن دانه ٔ سلم و سمر. (از اقرب الموارد).
افتال
لغت نامه دهخدا
افتال. [ اِ ] ( ع مص ) برآمدن غلاف دانه سلم و طلع. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). برآمدن دانه سلم و سمر. ( از اقرب الموارد ).
افتال. [ اِ ] ( ن مف مرخم ، نف مرخم ) پراکنده و پاشیده و شکافته و دریده باشد. ( برهان ).دریده و شکافته و پراکنده و پاشیده باشد. ( هفت قلزم ). بمعنی پراکنده و شکافته و دریده و برافشانده و افتالیدن مصدر آن است. ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ). پراکنده و پاشیده. شکافته و دریده و افشان. ( ناظم الاطباء ). فَتار. فَتال. ( فرهنگ فارسی معین ) :
دو نوبهار پدید آمده زاول سال
ز فصل سال و ز وصل شه ستوده خصال
از این بهار شده دست جود دُرافشان
وزان بهار شده چشم ابر دُرافتال.
جز از گشاد تو در چنبر فلک که برد
فروغ خنجر الماس فعل مغزفتال.
که براندوده بطرف دم او قار بود
وان شررگوی [ کذا ] طاوس بگرد دم خویش
لؤلؤی خرد فتالیده بمنقار بود.
برفراز و برفتال و برفشان و برگرای.
افتال. [ اِ ] ( ن مف مرخم ، نف مرخم ) پراکنده و پاشیده و شکافته و دریده باشد. ( برهان ).دریده و شکافته و پراکنده و پاشیده باشد. ( هفت قلزم ). بمعنی پراکنده و شکافته و دریده و برافشانده و افتالیدن مصدر آن است. ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ). پراکنده و پاشیده. شکافته و دریده و افشان. ( ناظم الاطباء ). فَتار. فَتال. ( فرهنگ فارسی معین ) :
دو نوبهار پدید آمده زاول سال
ز فصل سال و ز وصل شه ستوده خصال
از این بهار شده دست جود دُرافشان
وزان بهار شده چشم ابر دُرافتال.
قطران ( از فرهنگ ضیا ) ( از آنندراج ).
و در ابیات زیر بحذف همزه «فتال » آمده است. ( آنندراج ) : جز از گشاد تو در چنبر فلک که برد
فروغ خنجر الماس فعل مغزفتال.
ازرقی هروی ( از آنندراج ).
آتش و دود چو دنبال یکی طاوسی که براندوده بطرف دم او قار بود
وان شررگوی [ کذا ] طاوس بگرد دم خویش
لؤلؤی خرد فتالیده بمنقار بود.
منوچهری ( از آنندراج ).
نافه را و مشک را و سیم را وجام رابرفراز و برفتال و برفشان و برگرای.
منوچهری ( از آنندراج ).
افتال . [ اِ ] (ن مف مرخم ، نف مرخم ) پراکنده و پاشیده و شکافته و دریده باشد. (برهان ).دریده و شکافته و پراکنده و پاشیده باشد. (هفت قلزم ). بمعنی پراکنده و شکافته و دریده و برافشانده و افتالیدن مصدر آن است . (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). پراکنده و پاشیده . شکافته و دریده و افشان . (ناظم الاطباء). فَتار. فَتال . (فرهنگ فارسی معین ) :
دو نوبهار پدید آمده زاول سال
ز فصل سال و ز وصل شه ستوده خصال
از این بهار شده دست جود دُرافشان
وزان بهار شده چشم ابر دُرافتال .
و در ابیات زیر بحذف همزه «فتال » آمده است . (آنندراج ) :
جز از گشاد تو در چنبر فلک که برد
فروغ خنجر الماس فعل مغزفتال .
آتش و دود چو دنبال یکی طاوسی
که براندوده بطرف دم او قار بود
وان شررگوی [ کذا ] طاوس بگرد دم خویش
لؤلؤی خرد فتالیده بمنقار بود.
نافه را و مشک را و سیم را وجام را
برفراز و برفتال و برفشان و برگرای .
دو نوبهار پدید آمده زاول سال
ز فصل سال و ز وصل شه ستوده خصال
از این بهار شده دست جود دُرافشان
وزان بهار شده چشم ابر دُرافتال .
قطران (از فرهنگ ضیا) (از آنندراج ).
و در ابیات زیر بحذف همزه «فتال » آمده است . (آنندراج ) :
جز از گشاد تو در چنبر فلک که برد
فروغ خنجر الماس فعل مغزفتال .
ازرقی هروی (از آنندراج ).
آتش و دود چو دنبال یکی طاوسی
که براندوده بطرف دم او قار بود
وان شررگوی [ کذا ] طاوس بگرد دم خویش
لؤلؤی خرد فتالیده بمنقار بود.
منوچهری (از آنندراج ).
نافه را و مشک را و سیم را وجام را
برفراز و برفتال و برفشان و برگرای .
منوچهری (از آنندراج ).
کلمات دیگر: