افراغ
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
افراغ. [ ] ( اِ )درختی است که شباهت بدرخت انجیر دارد بلکه میتوان گفت که نوعی از انجیر که بسیار بزرگ و بلندشاخه و پرسایه میباشد. در قدیم الایام در دشت اردن بسیار بود لکن فعلاً از آن درخت در آنجا بجز معدودی در نزدیکی اریحا وجود ندارد و متقدمین در فراهم کردن ثمر آن بسیار اقدام مینمودند. سختی و سنگینی چوبش معروف است و برای بنای خانه ها در کار بوده و از سرو ارزانتر بود و بعضی از تابوت های مصریان را که از این چوب بوده در این ایام یافته اند که با وجودی که مدت 3000 سال است ساخته شده همانا بحالت اصلی و اولی خود باقی میباشد.
افراغ. [ اَ ] ( اِخ ) نام چند موضع در حوالی مکه. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . رجوع به افراع شود.
افراغ . [ ] (اِ)درختی است که شباهت بدرخت انجیر دارد بلکه میتوان گفت که نوعی از انجیر که بسیار بزرگ و بلندشاخه و پرسایه میباشد. در قدیم الایام در دشت اردن بسیار بود لکن فعلاً از آن درخت در آنجا بجز معدودی در نزدیکی اریحا وجود ندارد و متقدمین در فراهم کردن ثمر آن بسیار اقدام مینمودند. سختی و سنگینی چوبش معروف است و برای بنای خانه ها در کار بوده و از سرو ارزانتر بود و بعضی از تابوت های مصریان را که از این چوب بوده در این ایام یافته اند که با وجودی که مدت 3000 سال است ساخته شده همانا بحالت اصلی و اولی خود باقی میباشد.
افراغ . [ اَ ] (اِخ ) نام چند موضع در حوالی مکه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) . رجوع به افراع شود.
افراغ . [ اِ ] (ع مص ) ریختن . (منتهی الارب ) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ) (تاج المصادر بیهقی ) (تفلیسی ). تهی کردن . خالی کردن . فروریختن . بریختن . (یادداشت دهخدا). ریختن آب . (از اقرب الموارد). || ریختن خون . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || آب ریختن برخود. (آنندراج ). || آب پر کردن درون چیزی . (آنندراج ). || ریختن طلا و نقره ٔ آب شده در قالب ، چنانکه ریخته گر بریزد. در قالب ریختن طلا و نقره ٔ ذوب شده . (از اقرب الموارد). || تصفیه ٔحساب . رسیدگی به محاسبات : و کتبه ٔ ختای به افراغ محاسبات مشغول گشتند. (جهانگشای جوینی ). || وارونه کردن ظرف برای ریختن آنچه در آن هست . (از اقرب الموارد). و آکنده کردن درون چیزی را.