کلمه جو
صفحه اصلی

ابوشبل

لغت نامه دهخدا

ابوشبل. [ اَ ش ِ ] ( ع اِ مرکب ) اسد. ( المزهر ). شیر.

ابوشبل. [ اَ ش ِ ] ( اِخ ) صحابی است.

ابوشبل. [ اَ ش ِ ] ( اِخ ) عقیلی. موسوم به خلیج. یکی از فصحای اعراب. او بخدمت رشید خلیفه رسیده و از پیوستگان برامکه است. و از او است کتاب النوادر. ( ابن الندیم ). و در موضع دیگر ابن الندیم گوید ابوشبل عقیلی مملوک ، شاعری قلیل الشعر است و در نسخه چاپ مصر بجای ابوشبل عقیلی موسوم به خلیج ابوشبلی عقیلی آمده است.

ابوشبل. [ اَ ش ِ ] ( اِخ ) علقمةبن قیس بن عبداﷲبن مالک النخعی. رجوع به علقمه... شود.

ابوشبل. [ اَ ش ِ ] ( اِخ ) مهنأبن عبدالحمید. محدّث است.

ابوشبل . [ اَ ش ِ ] (اِخ ) صحابی است .


ابوشبل . [ اَ ش ِ ] (اِخ ) عقیلی . موسوم به خلیج . یکی از فصحای اعراب . او بخدمت رشید خلیفه رسیده و از پیوستگان برامکه است . و از او است کتاب النوادر. (ابن الندیم ). و در موضع دیگر ابن الندیم گوید ابوشبل عقیلی مملوک ، شاعری قلیل الشعر است و در نسخه ٔ چاپ مصر بجای ابوشبل عقیلی موسوم به خلیج ابوشبلی عقیلی آمده است .


ابوشبل . [ اَ ش ِ ] (اِخ ) علقمةبن قیس بن عبداﷲبن مالک النخعی . رجوع به علقمه ... شود.


ابوشبل . [ اَ ش ِ ] (اِخ ) مهنأبن عبدالحمید. محدّث است .


ابوشبل . [ اَ ش ِ ] (ع اِ مرکب ) اسد. (المزهر). شیر.



کلمات دیگر: