کلمه جو
صفحه اصلی

ابوشداد

لغت نامه دهخدا

ابوشداد. [ اَ ش َدْ دا ] (اِخ ) ضبعی . محدّث است .


ابوشداد. [ اَ ش َدْ دا ] (اِخ ) نام مردی است بزمان رسول علیه الصّلوة و السّلام . او درک صحبت پیامبر نکرد و سخن او علیه السّلام نشنید لیکن وفات رسول بخاطر داشت .


ابوشداد. [ اَ ش َدْ دا ] ( اِخ ) نام مردی است بزمان رسول علیه الصّلوة و السّلام. او درک صحبت پیامبر نکرد و سخن او علیه السّلام نشنید لیکن وفات رسول بخاطر داشت.

ابوشداد. [ اَ ش َدْ دا ] ( اِخ ) ذماری عمانی. وی بزمان رسول صلوات اﷲ علیه بعمان بود و نامه پیامبرعلیه الصّلوة و السّلام را باهل عمان او روایت کند.

ابوشداد. [ اَ ش َدْ دا ] ( اِخ ) شامی. صحابی است.

ابوشداد. [ اَ ش َدْ دا ] ( اِخ ) ضبعی. محدّث است.

ابوشداد. [ اَ ش َدْ دا ] ( اِخ ) صحابی است.

ابوشداد. [ اَ ش َدْ دا ] ( اِخ ) از مجاهد روایت کند.

ابوشداد. [ اَ ش َدْ دا ] (اِخ ) از مجاهد روایت کند.


ابوشداد. [ اَ ش َدْ دا ] (اِخ ) ذماری عمانی . وی بزمان رسول صلوات اﷲ علیه بعمان بود و نامه ٔ پیامبرعلیه الصّلوة و السّلام را باهل عمان او روایت کند.


ابوشداد. [ اَ ش َدْ دا ] (اِخ ) شامی . صحابی است .


ابوشداد. [ اَ ش َدْ دا ] (اِخ ) صحابی است .



کلمات دیگر: