کلمه جو
صفحه اصلی

ابوزبید

لغت نامه دهخدا

ابوزبید. [اَ زُ ب َ ] ( اِخ ) طائی حرملةبن منذربن معدیکرب. شاگر مُخَضْرَمی. او کیش نصرانی داشت و عمری طویل یافت ،گویند زیاده از صد سال بزیست. و از او نوادر حکایات بسیار آورده اند. و غالب اشعار او وصف شیر است ، چه یک بار در بیابان شیری دیده و از او بهراسیده بود و از آنرو پیوسته رعب این سبع در مخیله او مصور و در گفته های او مؤثر گردیده است. رجوع به حرمله... شود.

ابوزبید.[ اَ زُ ب َ ] ( اِخ ) عمربن قاسم الکوفی. محدث است.

ابوزبید. [ اَ زُ ب َ ] ( اِخ ) الهمدانی. او از ایوب و از او یزیدبن حمیر روایت کند.

ابوزبید. [ اَ زُ ب َ ] (اِخ ) الهمدانی . او از ایوب و از او یزیدبن حمیر روایت کند.


ابوزبید. [اَ زُ ب َ ] (اِخ ) طائی حرملةبن منذربن معدیکرب . شاگر مُخَضْرَمی . او کیش نصرانی داشت و عمری طویل یافت ،گویند زیاده از صد سال بزیست . و از او نوادر حکایات بسیار آورده اند. و غالب اشعار او وصف شیر است ، چه یک بار در بیابان شیری دیده و از او بهراسیده بود و از آنرو پیوسته رعب این سبع در مخیله ٔ او مصور و در گفته های او مؤثر گردیده است . رجوع به حرمله ... شود.


ابوزبید.[ اَ زُ ب َ ] (اِخ ) عمربن قاسم الکوفی . محدث است .



کلمات دیگر: