کلمه جو
صفحه اصلی

ابوربیع

لغت نامه دهخدا

ابوربیع. [ اَ رَ ] ( اِخ ) خلف بن ربیع. در یکی از مسمطات منسوب به منوچهری دامغانی ممدوح خلف بن ربیع مکنی به ابوالربیع است و نمیدانم کیست :
لاله مشکین دل و عقیقین طرف است
چون آتش اندراوفتاده به خَف است
گل با دوهزار کبر و ناز و صَلَف است
زیرا که چو معشوقه خواجه خلف است
آن خواجه که با هزار برّ و لَطَف است
حلمش بشتاب نه چو جودش بدرنگ
روح رؤسا ابوربیعبن ربیع
او سخت بدیع و کار او سخت بدیع
چون او بجهان در، نه شریف و نه وضیع
زیرا که شریف است و لطیف است و رفیع
گر بنده جریر است و ضلیل است و خلیع
در راه ثنا گفتن او گردد لنگ.

ابوربیع. [ اَ رَ ] ( اِخ ) کفیف. یکی از مشاهیر اهل طریقت ، از مردم مالقه اندلس ، شاگردابومحمد سیدبن علی فخار، معاصر به ابتدای سلطنت آل ایوب در مصر و شام. وفات او ظاهراً در حدود 560 هَ. ق. بوده است. یافعی و نیز جامی در نفحات شرح حال او را آورده اند. رجوع به نامه دانشوران ج 3 ص 155 شود.

ابوربیع. [ اَ رَ ] (اِخ ) خلف بن ربیع. در یکی از مسمطات منسوب به منوچهری دامغانی ممدوح خلف بن ربیع مکنی به ابوالربیع است و نمیدانم کیست :
لاله مشکین دل و عقیقین طرف است
چون آتش اندراوفتاده به خَف است
گل با دوهزار کبر و ناز و صَلَف است
زیرا که چو معشوقه ٔ خواجه خلف است
آن خواجه که با هزار برّ و لَطَف است
حلمش بشتاب نه چو جودش بدرنگ
روح رؤسا ابوربیعبن ربیع
او سخت بدیع و کار او سخت بدیع
چون او بجهان در، نه شریف و نه وضیع
زیرا که شریف است و لطیف است و رفیع
گر بنده جریر است و ضلیل است و خلیع
در راه ثنا گفتن او گردد لنگ .


ابوربیع. [ اَ رَ ] (اِخ ) کفیف . یکی از مشاهیر اهل طریقت ، از مردم مالقه ٔ اندلس ، شاگردابومحمد سیدبن علی فخار، معاصر به ابتدای سلطنت آل ایوب در مصر و شام . وفات او ظاهراً در حدود 560 هَ . ق . بوده است . یافعی و نیز جامی در نفحات شرح حال او را آورده اند. رجوع به نامه ٔ دانشوران ج 3 ص 155 شود.



کلمات دیگر: