ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) قتیبةبن سعید. محدث است و از مالک بن انس روایت کند.
ابورجاء
لغت نامه دهخدا
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) محدث است و از ابوجحیفه ٔ صحابی روایت کند.
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) محرز الشامی . محدث است .
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) محمدبن احمد اسوانی . رجوع به محمد... شود.
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) محمدبن حمدویه . رجوع به محمد... شود.
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) محمدبن سیف حدانی بصری . محدث است .
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) محمدبن سیف . او راست : کتاب تفسیر بر قرآن . (ابن الندیم ).
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) مطربن طهمان . محدث است .
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) یزیدبن ابی حبیب . محدث است .
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) الجعفی . عبداﷲ الداناج از او روایت کند.
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) عبدالرحمن بن عبدالحمیدبن سالم ، خال ابوطاهر عمروبن السرح . محدث است .
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) زید الاحمصی . محدث است .
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) غزنوی ، مشهور به شاه ابورجا. از شعرای دربار بهرامشاه و معاصر سنائی و مختاری . وفات وی 597 هَ . ق . بوده است . رجوع به ماده ٔ قبل شود.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) محدث است و از ابوجحیفه صحابی روایت کند.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) الجعفی. عبداﷲ الداناج از او روایت کند.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) حصین بن یزید الکلبی. صحابی است.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) روح بن المسیب الکلبی. محدث است و مدینی از او روایت کند.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) زید الاحمصی. محدث است.
ابورجاء.[ اَ رَ ] ( اِخ ) سلمان ، مولی ابی قتاده. محدث است.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) عبدالرحمن بن عبدالحمیدبن سالم ، خال ابوطاهر عمروبن السرح. محدث است.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) عبداﷲبن واقد خراسانی هروی. محدث و یکی از عباد و صدیق سفیان ثوریست. ابوجعفر گوید مردی از اسحاق پرسید که آیا ابورجاء ثقه باشد؟ او گفت وی اوثق ثقات است.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) العطاردی عمران بن ملحان. صحابی است. رجوع به عمران و رجوع به حبیب السیر ج 1 ص 260 شود.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) العطاردی عمران بن تمیم بصری. صحابی است و بعضی عمران بن تیم بصری تابعی گفته اند.او را عمری طویل بود و فرزدق را بر او رثائی است.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) ( شاه... ) علی ، شهاب الدین شاه غزنوی. شاعری مادح غزنویان ، معاصر بهرامشاه. رجوع به علی ابورجاء غزنوی... شود.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) غزنوی ، مشهور به شاه ابورجا. از شعرای دربار بهرامشاه و معاصر سنائی و مختاری. وفات وی 597 هَ. ق. بوده است. رجوع به ماده قبل شود.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) قتیبةبن سعید. محدث است و از مالک بن انس روایت کند.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) محرز الشامی. محدث است.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) محمدبن احمد اسوانی. رجوع به محمد... شود.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) محمدبن حمدویه. رجوع به محمد... شود.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) محمدبن سیف. او راست : کتاب تفسیر بر قرآن. ( ابن الندیم ).
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) محمدبن سیف حدانی بصری. محدث است.
ابورجاء.[ اَ رَ ] ( اِخ ) مرجأبن رجاء الیشکری. محدث است.
ابورجاء. [ اَ رَ ] ( اِخ ) مطربن طهمان. محدث است.
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) (شاه ...) علی ، شهاب الدین شاه غزنوی . شاعری مادح غزنویان ، معاصر بهرامشاه . رجوع به علی ابورجاء غزنوی ... شود.
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) العطاردی عمران بن تمیم بصری . صحابی است و بعضی عمران بن تیم بصری تابعی گفته اند.او را عمری طویل بود و فرزدق را بر او رثائی است .
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) العطاردی عمران بن ملحان . صحابی است . رجوع به عمران و رجوع به حبیب السیر ج 1 ص 260 شود.
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) حصین بن یزید الکلبی . صحابی است .
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) روح بن المسیب الکلبی . محدث است و مدینی از او روایت کند.
ابورجاء. [ اَ رَ ] (اِخ ) عبداﷲبن واقد خراسانی هروی . محدث و یکی از عباد و صدیق سفیان ثوریست . ابوجعفر گوید مردی از اسحاق پرسید که آیا ابورجاء ثقه باشد؟ او گفت وی اوثق ثقات است .
ابورجاء. [ اَ رَ ] (ع اِ مرکب ) سُفره . (مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی ). کندوری . بساطالرحمة. (السامی فی الاسامی ). کندوره .دستارخوان . دسترخوان . سماط. دست خوان . نَطع. سارق .
ابورجاء.[ اَ رَ ] (اِخ ) سلمان ، مولی ابی قتاده . محدث است .
ابورجاء.[ اَ رَ ] (اِخ ) مرجأبن رجاء الیشکری . محدث است .